حمد الله مستوفى قزوينى
مقدمهء مصحح 20
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
همچنين در نزهت القلوب در همينباره اشارتى دارد : « چنان كه در سبب نظم كتاب ظفرنامه عذر خواستهام ، و عقل رخصت نمىدهد ، مثنوى : كه بيهود زين در سخن گسترم * همى زيره خيره به كرمان برم . . . امّا ، بنابر گفتهء شيخ سعدى شيرازى ، رحمة اللّه عليه ، كه گفته است ، نظم : چو خشم آورى با كسى در ستيز * كه از وى گزيرت بود يا گريز كنون چون شما را چنين است كام * نهادم در اين كار فرخنده گام و به قدر الوسع و الطّاقه ، كما هو عادة اهل الفاقّة ، در آن شروع نمود . . . » « 1 » و امّا عمدهء مطلب شرحى است كه در خود ظفرنامه عنوان شده است . وى در مقدّمهء منظومه در ذيل عنوان « سبب نظم كتاب » چنين آورده است : سخن در سخن راند خواهم يكى * دهم شرح مقصود خود اندكى سخن را خدا بر دو قسم آفريد * دگرگونه هريك كمالى گزيد يكى نظم چون گوهر تابناك * كه نثر آمد از حقّ كلام مجيد احاديثْ سيّد همه نثر گفت * بياموخت نظم و دُرِ نثر سفت ولى نظم را حالتى ديگر است * كه آن صورت قدرت داور است كه گرچه سخنگو بود پرهنر * گر از فيض فضلش نشد بهرهور نداند حكايات منظوم گفت * نيارد دُرِ دانشِ نظم سُفت ولى هركه را بس هدايت بُوَد * ز نظم و ز نثرش حكايت بود الهى بود معنىِ كارِ نظم * روا ز آن بود روز بازارِ نظم چو ما را شرف از سَخُن آمده است * در اصل از سخن امرِ « كُنْ » آمده است سراييد بايد به نوعى سخن * كز او تازه گردد روان كهن كه گر گفته ناخوش بود ، مستمع * نيابد از آن جان و دل مجتمع بس آن گفته كو بگسلد جان ز دل * ز گفتارْ گوينده باشد خجل سخن آن كه او تازه دارد روان * بود بيشتر نظم خوب و روان كه چندان كه خوانى ، بود تازهتر * نگردد كهن نظم خوب و هنر فراوان شود ميل مردم به دو * گر از نظم يابد سخن رنگ و بو
--> ( 1 ) . نزهت القلوب ، مصحّح دكتر دبير سياقى ، ص بيستوشش مقدّمه .