حمد الله مستوفى قزوينى

166

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو بودند ناساخته مردمان * پرانديشه گشتند از بدگمان بگفتند چندى به فخرِ بشر * كه : « بايد در اين گشتنت چاره‌گر دعا كن به پيشِ خداىِ جهان * كه نصرت ببخشد براين كاروان 3475 كه ما را كنون سازِ پيكار نيست * همان كار پيكار و كين خوار نيست به پيكارِ اين كاروان آمديم * نه از جنگ آن كافران دم زديم » سروش آمد و آيت آورد باز * شد آن كار بر مرد مؤمن دراز چنين گفت : « چون وعدهء كردگار * در اين جنگ خواهد شدن آشكار خدا نصرتِ دين خود كرد راست * نه بر كاروان كآن مراد شماست 3480 بجز خواستِ يزدان نيابيد كار * بپوئيد اكنون سوى كارزار » ازآن‌روى در مكّه شد كاروان * شنيدند شد گشن لشكر روان از آن مهتر كاروان شد دُژم * چو پوران بدندش در آن قوم هم فرستاد نزديك ايشان پيام * كه : « بر سوىِ مكّه كشيدم زمام گر اين عزم بود از پىِ خواسته * به مكّه رسانيدم آراسته 3485 سزد گر ز ره بازگردد سپاه * نپويند خيره سوىِ رزمگاه كه آن مرد مانندِ خويشانِ ما * نشايد به خون گشت رزم‌آزما چو آمد ، فرستاده پيش سپاه * به جُحْفَه بُد آن قوم بر طرفِ راه كز آنجا سه روز است تا چاهسار * كه بودن در او خواستى كارزار » دو را « 1 » گشت از اين داستان آن سپاه * دگرگون سخن گفت هريك به راه 3490 چنين گفت عتبه ك « ز اينجاى من * سوىِ مكّه خواهم شدن بىسخن از اين قوم هركس كه دارد خرد * نبايد كز اين جايگه بگذرد چو از خواسته نيست بيم زيان * چرا رفت بايد سوى بَدگُمان » بسى بازگشتند با او در اين * پشيمان شدند يكسر از كار كين ابو جهل و جمعى براين داستان * نمودند انكار ناراستان 3495 چنين گفت ابو جهل : « تا اين سپاه « 2 » * نيارم ز مردى به نزديكِ چاه نسازيم ده روز آنجا مقام * نمانم كسى را ز خاص و ز عام كز ايدر به مكّه كند باز رُو * و گر خيره جويد كس اين جُست‌وجو

--> ( 1 ) ( ب 3489 ) . دورا گشت - دوراى و دودل شد ، متردّد شد . ( 2 ) ( ب 3495 ) . در اصل : با اين سباه .