حمد الله مستوفى قزوينى
144
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به پيكار آن كافران بُرد دست * ره كاروانى مكّه ببست هر آنجا كه از كاروانشان « 1 » خبر * شنيدى ، شدى لشكرش سربهسر همىكُشت مرد و همىبُرد مال * از اين مكّيان را تبه گشت حال چو با او شدى لشكرى رزمساز * ز رزمش شدى جفت گُرم و گُداز 3025 ز پيكار او دشمنِ بدكُنش * ز گرز گران يافتى سرزنش بَرِ دشمنان در صف داورى * همىكرد خنجر زبانآورى بر آن كافران نيزهء هفت سر * همىكردى از هفت اعضا گذر به تير و كمان دشمن بدگُمان * نديدى زمان از زمان يك زمان پر از تاب بودى از ايشان كمند * سرانشان درآورد در زير بند 3030 از اين شد چنان « 2 » كافر ناسپاس * كه از سايهء خويش بُد در هراس پيمبر همىجُست جنگ و نبرد * نياسود هرگز از آن كار مرد چو عيّاروش بُد مسلمان به كار * عرب خواندش دزد يثرب ديار « 3 » فريوار « 4 » شهر مدينه بسى * بُدى ديهها و اندر او هركسى جهودان و ترساى پركين و جنگ * حصارى بُدى هريكى را به جنگ 3035 فدك بود و چون خيبر و چون نضير * قريظه « 5 » دگر موضعى دلپذير دگر روستاها بُدى زين نشان * نشسته به هريك بسى سركشان پيمبر نخستين بديشان پيام * فرستاد و از كار دين جُست نام نكردند اسلام از وى قبول * ولىعهدشان بسته شد با رسول كه با دوستش دوست باشند و يار * برآرند از دشمنانش دمار 3040 نبى نيز از ايشان نجويد نبرد * براينگونه با همگنان عهد كرد
--> ( 1 ) ( ب 3022 ) . در اصل : كاروانسان . ( 2 ) ( ب 3030 ) . در اصل : سد جنان . ( 3 ) ( ب 3032 ) . در اصل : يثرب دثار . ( 4 ) ( ب 3033 ) . در اصل : فر ؟ ؟ ؟ وار . فرنوار ، فريوار ( ؟ ) . صورت واضح و مضبوط اين كلمه بر بنده روشن نشد . آنچه مسلّم است آنكه اين لغت هر ضبطى كه داشته باشد در اين موضع معناى « اطراف و حوالى » دارد . ( 5 ) ( ب 3035 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ صير ، قريصه .