حمد الله مستوفى قزوينى

138

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

2880 دگر آن‌كه : « ماسوق و مالوق نيز * چه قوم‌اند و دانى از ايشان چه چيز ؟ » چنين گفت : « ماسوق از مردم‌اند * اگر چند از مردمى بر كم‌اند دوالپاى خوانند آن قوم را * لقبشان چنين است نه اصل پا چو ديوان دهند زحمت آدمى * ازاين‌روى دورند از مردمى ولى قوم مالوق مردم نيند * به هيأت چو مااند و وحشى زيند « 1 » 2885 به نسناس خوانندشان مردمان * كنند همچو نخچير هم صيدشان » دگر آن‌كه : « ز اصحاب اخْدُود هم * سزد گر بگويى سخن بيش و كم » چنين گفت : « بُد در يمن مهترى * حميرى نژادى و گُند آورى كه بُد ذو نواس آن سپهبد به نام * پرستيدن بت بُدش راى « 2 » و كام سوى شهر نجران به نزديك شام * كه هستند عيسىپرست آن مقام 2890 برفت و مسخّر شدش آن ديار * همىكُشت مردم در او زارزار چو زين در به خونشان بشوئيد دست * يكى كَنْدَه‌اى « 3 » كرد آن بت‌پرست در او آتشى بىكران برفروخت * همى شهريان را به دو دربسوخت هر آن كو پرستيدن بت نكرد * فگندى در آنجاش بدبخت مرد براين‌گونه خلقى فزون از شُمار * تبه كردشان بىگنه خوارخوار » 2895 دگر آن‌كه : « از پيش پروردگار * نبى چند « 4 » شد در جهان آشكار » چنين گفت : « صد بود و بيست و چهار * كه هريك بود در شماره هزار از آن سيصد و سيزده را خدا * شرف داد از وحى بر انبيا نخست آدم و آخرينشان منم * كه ابطال اديان پيشين كنم » دگر آن‌كه : « شاهى كه يكسر جهان * بگيرد به زودى كران تا كران 2900 روان باشدش حكم بر هرچه هست * نيارد كسش برد در پيش دست كدام است و تا كى شود آشكار * چگونه از او هم برآيد دمار ؟ » چنين گفت : « دجّال نامش شناس * بود كافرى ريمن ناسپاس به نزديك محشر شود آشكار * برآرد مسيح از نهادش دمار

--> ( 1 ) ( ب 2884 ) . در اصل : وحشى زيند . ( 2 ) ( ب 2888 ) . در اصل : بودش راى . ( 3 ) ( ب 2891 ) . كنده : خندق ، گودال . ( 4 ) ( ب 2895 ) . در اصل : تنى چند .