حمد الله مستوفى قزوينى

123

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو كردند آن قوم آهنگِ آن * كه گردند سوىِ مدينه روان به مكّه درافتاد از ايشان خبر * كه خزرج مسلمان شدند سربه‌سر 2565 به مكّه بزرگانش از كافران * بكردند جمعيّتى اندر آن برفتند نزديكِ سعدِ معاد * كه مير مدينه بُد و بانژاد گله كرد يكّى به دو اندر اين * كه : « بر قصدِ ما عهد بستى به كين چو پيوسته بُد دوستى در ميان * چرا رفته‌اى سوى راهِ زيان ؟ تو و خزرجى با محمّد كنون * شنيدم كه بستيد پيمان به خون 2570 اگر خون فتد زين سبب در ميان * نشايد گرفتن ز ما آن زمان دَرِ فتنه را كارتان شد كليد * خلاف از شما اوّل آمد پديد » به پاسخ چنين گفت سعد : « اى مهان * ندارم از اين آگهى در جهان همان خزرجى بىحضورم چنين * نبندند عهدى به صلح و به كين خلاف است اين گفت‌وگو سربه‌سر * ز مكّى مدينى ندارد گذر » 2575 نظر بر نبى داشت از مكّيان * ولى بُرد « 1 » مكّى به خود برگمان از اين گفته مكّى به پيكار چنگ * نيازيد « 2 » و كردند در كين درنگ مدينى برآراست ترتيب راه * روان شد به زودى از آن جايگاه سَرِ انبيا را به مكّه بماند * ز كوهِ منا آن قوافل براند تنى چند كس را ز يارانِ خويش * فرستاد سوىِ مدينه ز پيش 2580 عمر رفت و عثمان و حمزه به راه * دگر هركه بودند با دستگاه بهانه برانگيختندى همى * كز آن شهر بگريختندى همى تدبير كردن قريش در قتل رسول به مكّه كهان و مهان كافران * شدند از پيمبر به دل سرگران « 3 »

--> - شويد از قوم خويش ، به اين بيعت كه رفت ، چنان كه قوم عيسى ، حواريان ، از عيسى كفيل شدند قوم وى را . . . » ( سيرت ، ص 441 ) . ( 1 ) ( ب 2575 ) . در اصل : ولى نزد . ( 2 ) ( ب 2576 ) . در اصل : نيازند . ( 3 ) ( ب 2580 ) . در اصل : كران .