حمد الله مستوفى قزوينى

120

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

مسلمان شدند مردمِ او تمام * برافروخت او را از اين كار كام ز خزرج كسى در مدينه نماند * كه مُصْعَب بر او نامهء دين نخواند نكردند از اوس كس دين قبول * به گفتار مُصْعَب ، رسولِ رسول 2505 چو هنگام حج شد ، بزرگان همه * به يك جا شدند از شبان و رمه ز اوس و ز خزرج گُزين تازيان * گزيدند هفتاد را از ميان ( 60 ) برفتند با مُصْعَب از مهتران * به پيشِ پيمبر سَرِ سروران به مكّه به نزديك سيّد سَخُن * ز اسلام هريك فگندند بُن پيمبر چو آگاه شد زين سخن * به نزديكِ عبّاس مرد كُهن 2510 درآمد ، بر او كرد احوال ياد * كه : « يزدان دَرِ دينِ من برگشاد ز شهرِ مدينه سرانِ گُزين * رسيدند پذرفته اين پاك‌دين مرا بُرد خواهند با خويشتن * چه بينى كنون اى گُزين عمِّ من ؟ » به دو گفت عبّاس ك « اى رهنما * بيايم بديشان سُپارَم « 1 » تُرا كه اكنون بدان شهر رفتن رواست * كه ديوِ تو بر جانشان پادشاست » « 2 » 2515 چو باهم زدند اندر اين كار را * نبى رفت و عبّاس سوىِ منا عهد بستن رسول با مردمان مدينه به ديدارشان از مدينه سران * پذيره برفتند چون چاكران بديشان گرفته به دادآفرين * ز دل كرده بر جان نبى را گُزين ز پرسش چو گشتند فارغ تمام * سخن گفت پس پيشواىِ انام ز دل كرده بر جان نبى را گزين * بديشان گرفته به داد آفرين « 3 » 2520 ز ديندارى و شرط و پيمانِ آن * ز بيعت كه كردند با او سران سرانِ مدينه از او هرچه گفت * پذيرفت يكبارگى درنهفت

--> ( 1 ) ( ب 2513 ) . سپارم ( كذا فى الاصل ) . ( 2 ) ( ب 2514 ) . ديو تو بر جانشان پادشاست . ظاهرا « ديو » در اين موضع به معناى پهلوان ، دلير ، شجاع است ، و با اين كه « ديو » تحريفى از « دين » است . ( 3 ) ( ب 2519 ) . در اصل مصراعها را مقدّم و مؤخّر آورده است و سپس بر بالاى آنها علامت تقديم و تأخير علاوه كرده است .