حمد الله مستوفى قزوينى

97

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بديشان چنين گويم : « اى مردمان * سزد گر گشائيد از اين چشم جان « 1 » نگرييد « 2 » بر وى كه بر خويشتن * بگرييد از كارِ من تن‌به‌تن 1980 كه يك تن نخواهيد ديدن جواز * نه از كس در اين دست داريم باز ز من كس مگيريد كين زينهار * كه فرمان چنين مىكند كردگار » پيمبر چنين گفت : « اگر آدمى * نصيحت پذيرد ز كس در زمى نصيحت‌كننده به از مرگ نيست * كه نزديكى او همه‌كس يكيست » فرشته چنين گُفت با مصطفى * كه : « در كار يزدان به ديگر سرا 1985 به حق اوّلين عدل آن مرگ دان * كه روى دلى « 3 » نيست ممكن در آن » نبى گفت : « بالاتر از مرگ چيست * كه در دنيى آن چيز معلوم نيست ؟ » چنين داد پاسخ كه : « كار سؤال * فزون آمد از مرگ فى كلّ حال كه با نسبت منكر و با نكير * بود تلخى مرگ شيرين چو شير كه چون مردگان را سپارند به خاك * از او دل ببرّند و امّيدْ پاك 1990 نمانند كس پيششان ز انجمن * نه مادر ، نه خواهر ، نه دختر ، نه زن نه فرّخ برادر ، نه پور و نه باب * بر او باشد آن وقت جاىِ خطاب دو منكر فرشته به هولى عظيم * درآيند و او را نمايند بيم » بپرسند از او باز از روى جنگ * بتندى در آن جاى تاريك و تنگ : « خدايت كدام و رسول تو كيست ؟ * امامت چه چيزست و دين تو چيست ؟ » 1995 اگر نيكبختست ، نيكو جواب * دهد ، گردد ايمن ز بيم عذاب و گر هست بدبخت وقت سؤال * نگويد جوابى سزاوارِ حال گرفتار گردد از آن در بلا * شود در عذابِ ابد مُبتلا در آن درد و سختى بود جاودان * نباشدش روى رهايى از آن و ليكن اگر باشد ايمان ورا * خلاصش دهد زآن بلاها خدا » 2000 پر از خوف شد زاين دل مُصطفى * سوى امّت از بيمِ خشمِ خدا پناهيد با پاك پروردگار * كه او گيرد آسان در آن حال كار

--> ( 1 ) ( ب 1978 ) . در اصل : اين جسم جان . ( 2 ) ( ب 1979 ) . در اصل : نكريند . ( 3 ) ( ب 1985 ) . دلا - دلو ، ايضا : مدالات ( مدالاه ) : آهسته راندن شتر ؛ رفق و مدارا كردن ؛ نرمى كردن با كسى ؛ شفيع گرفتن كسى را به سوى كسى ( نك . لغت‌نامهء دهخدا )