حمد الله مستوفى قزوينى

92

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نكوروى و خوشخوى و شيرين‌سخن * نكوكار و دانا و پاكيزه تن گرفتند مر يكدگر را كنار * بگفتند باهم سخن بىشمار ببستند پيمان به شادى و غم * نجويند هرگز جدايى ز هم چو اين گُفته شد ، شد جوان ناپديد * پيمبر ز جبريل از او بررسيد 1860 به دو گفت جبريل : « مژده ترا * كه بود آن جوان پاك دين خدا تو و امّتت را از اين پاك دين * خدا بهره‌ور كرد و زيبد چنين به هر دو جهان دين كنون دين تست * خنك آن‌كه بر راه و آئين تست به مسجد شد آنگه پيمبر روان * رُسُل را در او جمع گشته روان ز آدم درآ تا به عيسى تمام * رُسُل گرد شد پيشِ شاه انام 1865 پس از رسم و شرط سلام و دُرود * برآمد به پا هركه آن‌جاى بود بگفتند اقامت ز بهر نماز * نياز آوريده بَرِ بىنياز نبى را چنين گفت پس جبرئيل : * « امامت كن اى سيّد بىبديل » ( 48 ) به دو گفت : « از اين كار دارم حيا * امامت كنم پيش چندين نيا » فرشته « 1 » به دو گفت : « ايزد چنين * فرستاد فرمان در اين كارِ دين » 1870 به حكم خدا شد پيمبر امام * بكردند باهم دو ركعت نماز نبى شد سوى صخره آنگه فراز * ز مجموع اشيا دل آورده باز تنش گشته چون جان ز نور صفا * روان شد از او بر فلك مصطفى برآمد ز جا سنگ چون او برفت * همىخواستى بر فلك سنگ تفت نماندش نبى همچنان بيم چيز * بماند و محمّد روان گشت تيز 1875 به پنجاه و پنج پايه زو برگذشت * به هريك ز قومى ملك درگذشت به تسبيح و تهليل بسته ميان * دعاكار « 2 » در حقّ اسلاميان از آن پس يكى ژرف دريا بديد * كه قعر و كنارش بُدى ناپديد هر آن چيز در خشك و تر در جهان * بُوَد ، بُود در وى يكايك عيان به بالاى آن چار قصر بزرگ * نشسته در او مردمان سُترگ 1880 ز جبريل پرسيد ، گفت اين‌چنين * كه : « درياست اعمال مردم يقين

--> ( 1 ) ( ب 1869 ) . در اصل : فرسته . ( 2 ) ( ب 1876 ) . دعاكار - دعاگو .