حمد الله مستوفى قزوينى
87
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به پيش نبى كرد پوزش بسى * به خوبى از آنجاى كردش گُسى 1745 نبى رفت و بو جهل از خانِ خويش * بيامد به نزديك قومِ قريش به دو هركسى گفت ك « اى شيرمرد * چرا از محمّد شدى روى زرد ؟ كز آنگونه « 1 » ترسان سپردى درم * كز اين شد دل ما سراسر دُژم » چنين داد پاسخ : « چو آوازِ او * شنيدم ، به من شيرى آورد رو كه گرنه مرادش در آن جُستمى * ز چنگال آن شير كى رَستمى 1750 نبُد چاره جز آنكه از بيمِ سر * به دو داد بايست در حالْ زر از آن دم كنون زيست خواهم فزون * تو گوئى كه زادم ز مادر كنون » نبى را چو گفتند اين گفتوگو * نبى گفت : « هست او در اين راستگو كه بُد جبرئيل آنچه او شير ديد * همىخواست از وى در اين كين كشيد ولى چون شتر را سپرد او بها * شد اين نوبت از خشم يزدان رها » * 1755 دگر آنكه روزى رسول گُزين * به كوهى برآمد سوىِ كارِ دين بر آن كوه سركرد سيّد نماز * نياز آوريده بَرِ بىنياز ابو جهل آگه شد از كار او * شكستن همىخواست بازار او پيمبر چو در سجده شد ، مردِ شوم * يكى سنگ برداشت زآن مرزوبوم همىخواستى زد بر او سنگ خوار * شكست آرزو در دلش كردگار 1760 بچسبيد در دست او سنگ سخت * وز اين درد نالان شد آن شوربخت بزارى ز سيّد رهائى بخواست * پيمبر دعا كرد و شد كار راست اگر چند از او ديد معجز چنين * ز بدبختى خود نپذرفت دين ( 46 ) معجزه كه رسول ، عليه السّلام ، به ركانهء « 2 » مطّلبى نمود يكى روز ديگر رسول إله * ز مكّه به صحرا برون شد به راه يكى پهلوان مرد بود از قريش * كه از همگنان قوّتش بود بيش
--> ( 1 ) ( ب 1747 ) . در اصل : كران كونه . ( 2 ) ( عنوان ) . ركانهء مطّلبى : ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطّلب . ( نك . سيرت رسول اللّه ، مصحّح دكتر اصغر مهدوى ، ص 382 ) .