حمد الله مستوفى قزوينى

82

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به عُتْبَه نمود و بگفتش به راز : * « ز طايف همانا رسيده‌ست باز 1645 نپذرفته او را كسى اندر او * بپيچيده ناچار از آنجاى رُو » بر او بر دل هر دو كافر بسوخت * ز تيمار خويشى روان برفروخت چنين گفت شَيْبَه به ترسا غلام : * « به نزديك آن مرد بردار گام ز انگور و ميوه ببر پيشِ او * ولى هيچ با او مكن گفت‌وگو كه جادوست آن مرد و ديوانه است * ز عقل و خرد گشته بيگانه است 1650 كند دعوت كارِ پيغمبرى * اگر زآن‌كه با او سخن‌گسترى برآرد از اين دين ترا بىگمان * كه مردى فصيح است و شيرين‌زبان » شد از باغ عدّاس « 1 » با ميوه پيش * به نزديك پيغمبر از جاىِ خويش به نزديك سيّد چو ميوه نهاد * پيمبر به خوردن دو لب برگشاد از آن پيش ميوه نهد در دهان * برآورد نام خدا از زبان 1655 به دو گفت عَدّاس : « 2 » « اين نام كيست ؟ * كه گويندهء اين در اين مُلك نيست كه تا آمده‌ستم ز شهرم برون * نديدم كسى را براين رهنمون » پيمبر بپرسيد : « شهرت كدام ؟ » * چنين گفت : « خوانند نينوا به « 3 » نام » نبى گفت : « شهر اخىِّ من است * كه يونُس بُدى نام آن دين‌پرست » به دو گفت عَدّاس « 4 » : « اى نامور * چه مىدانى او را و آن بوم‌وبر ؟ » 1660 نبى گفت : « چون هر دو پيغمبريم * ز يك تخم و يك اصل و يك گوهريم برادر شويم و ز هم آگهى * بودمان ، چو بخشد خدا فرّهى » ز سيّد بپرسيد عَدّاس نام * به دو گفت : « احمد » ، خديو انام « تويى » گفت : « آن احمدى كز خدا * بشارت رسانيد عيسى به ما در انجيل وصفِ تو آيد بسى * ندانند معنىّ آن را كسى » 1665 « بلى » گفت : « آن احمدم بىگمان * كه هست اندر انجيل وصفم عيان » به دو گفت : « عرضه كن اين دين خويش * براين بنده بر رسم آئين كيش كه ديرىست هستم در اين آرزو * كه بينم يكى ره ترا خُوبرو »

--> ( 1 ) ( ب 1652 ) . در اصل : عدّاش . نك . ذيل بيت 1637 . ( 2 ) ( ب 1655 ) . در اصل : عداش . ( 3 ) ( ب 1657 ) . در اصل : نينو . ( 4 ) ( ب 1659 و 1661 ) . در اصل : عداش .