حمد الله مستوفى قزوينى

69

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

زبان برگشودند كفّار از اين * كه : از ديده‌اش بُت ز دين جُست كين چنين گفت زن : « بر قضاى خدا * چنان بُد ، شود « 1 » ديده تيره مرا بد و نيك از بت نبينند « 2 » كس * ندارند به چيزى بتان دسترس » 1350 به رغم قريشى همان شب خدا * ببخشيد دو چشم بينا ورا بزرگان اسلاميان همچنين * ضعيفان خريدندى از بهرِ دين و ليكن پليدان قوم قريش * نكردند كم رنجش از كين كيش به جائى رسيد اندر اسلام كار * كه فرمان فرستاد پروردگار كه : « گر لفظ كفرى كسى بر زبان * براند به دفع بدى ، بد مدان 1355 نگيرم گنهشان در اين اندكى * اگر دل ندارند با آن يكى » چو كردى تحمّل چنين دين‌پرست * قريشى به يك ره برآورد دست مسلمان ز بيدادشان شد زبون * نيارستى آمد ز خانه برون هجرت عثمان و بعضى صحابه به حبشه به پيش نبى قوم اسلاميان * بگفتند چندى سخن زآن زيان كه چون نيست دستورى كارزار * نشايد نشستن از اين بيش خوار 1360 از آن پيش كآيد ز ما زشتكار * شويم اندر آن عاصىِ كردگار به دستورى تو از اين جايگاه * درآريم چندى كنون رو به راه به شهرى دگر راىِ مسكن كنيم * مگر دفعِ بيدادِ دشمن كنيم در اين گشت دستور سيّد چو ديد « 3 » * كزآن بيش زحمت نشايد كشيد چو فرمود اجازت به هجرت رسول * به رفتن شدند چند مهتر عجُول 1365 به ماهِ رجب پنجمين سالِ وحى * كه آنگه به قوّت نبُد حالِ وحى از آن شهر هفتاد و دو نامور * به مُلك نجاشى نهادند سر ( 38 ) چو عثمانِ عفّان مهين نامور * چو جعفر كه بو طالبش بُد پدر چو حمزه كه او بود عمّ رسول * ز غيرت در آن صبر بودى ملول

--> ( 1 ) ( ب 1348 ) . در اصل : بىقضاى ؛ ( مصراع دوم ) : بد سود . ( 2 ) ( ب 1349 ) . در اصل : بت ببينيد . ( 3 ) ( ب 1363 ) . دستور گشتن كسى در كارى - اجازه‌فرما شدن و مجاز كردن آن كار .