حمد الله مستوفى قزوينى
67
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
نماندند « 1 » كآيد به پيشِ رسول * ز هرگونه پرداختندى فضول چو آن مرد دانا زيارت بكرد * همىخواست رفتن به خانه چو گرد 1300 به دل گفت : كز گفتِ قومى حسود * ز ره بازگردم ، از آنم چه سود ؟ اگر راست گويد كه : « پيغمبرم » * به گفتارشان زو چرا بگذرم ؟ شوم ، بنگرم تا چه گويد دراين * كنم زشت و خوب گمانم يقين به نزديك پيغمبر آمد چو باد * در دُرْج گفتن نبى برگشاد كلام خدا را بر او خواندى * ز اسلام پيشش سخن راندى 1305 طفيل اندر او ، هيچ رُو بَد نديد * مسلمان شد و دين حق برگزيد به دستورى سيّد آنگاه مرد * روان گشت و عزم بنى دَوْس كرد نبى گفت : « يا ربّ نشانى ورا * بده ، كآن بود معجزى مر مرا » يكى روشنى از جبين طفيل * فروزنده شد چون درآمد به خيل كه گفتى برش نورِ خور تيره گشت * طفيل اندر آن روشنى خيره گشت 1310 به دل گفت : « قومم گمان سربهسر * برند آتش افتاد در من مگر » چنين گفت : « يا رب مراين روشنى * سزد گر به جائى دگر افگنى » سوى تازيانه شد آن نور پاك * فروزنده از وى همه روى خاك چو خويشانش ديدند نورى چنان * مسلمان شدند هركه بود آن زمان وليك از قبيله مسلمان كسى * نگشتند اگر چند گفتى بسى 1315 به جنگش همان لشكر آراستند * به پيكارِ او جمله برخاستند به نزديك پيغمبر آمد طفيل * شكايت رسانيد از قوم و خيل « ز حقّ » گفت : « درخواه تا اين زمان * عذابى فرستد بدان مردمان » نبى گفت : « كى آن كنم خواستار * كه دين بخشد آن قوم را كردگار » ( 37 ) پيمبر دعا كرد و شد مستجاب * شدند آن جماعت ز دين كامياب 1320 قريشى چو ديدند كآن مردمان * شدند امّتِ مصطفى آن زمان بگفتند : « چون در عرب دين خويش * روان كرد اين مهتر تازه كيش ز بس دير زود از عرب بىكران * درآرد به دين ، كين كشد ناگهان از آن بيش گردد قوى حال او * به قصد هلاكش شوم چارهجُو
--> ( 1 ) ( ب 1298 ) . نماندند - نگذاشتند .