حمد الله مستوفى قزوينى

65

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

سگ آمد به نزديكشان در سخن * كه : « جوياىِ حق چه شما و چه من به صورت مبينيد شكلِ سگم * به معنى چو در وحدتش بىشَكَم سگِ صورتى نه سگِ معنوى * ز صورت به معنى اگر بگروى خنك آنكه معنىّ و صورت به راه * نكو داشت در كار دينِ إله » 1260 چو زآن سگ شنيدند سخن اينچنين * برفتند هر هشت جوياى دين به غارى درون و بخفتند « 1 » زود * روان از تنِ خفته دورى نمود سه صد سال و نه سال بر سِرّ چنين * بماندند آن مردمِ پاكدين در اين مدّت از حضرتِ كردگار * به پيغمبرى شد مسيح آشكار به مردم خبر داد از كارشان * كز اين پس ببينيد ديدارشان 1265 در اين آرزو بُد دلِ همگنان * كه بينند « 2 » ديدارشان آن زمان چو زنده شدند آن گُزين مردمان * به خفتن چنان بُرد هريك گمان كه روزى و گر بعضِ روزى به خواب * بُدند « 3 » آن گُزين مردم كامياب ( 36 ) يكى شد سوى شهر از آن مردمان * كه آرد طعامى سوىِ همگنان چو در شهر شد ، شهر چونان « 4 » نبود * كه او بود ديده ، شگفتى نمود 1270 كسى را ندانست در شهر باز * در اين كار انديشه كردى دراز درم داد تا نان خرد نيكمرد * نظر چون‌كه خبّاز در نقد كرد دگرگونه‌اش سكّه بود و عيار * برآن گفت‌وگو خاستشان خوارخوار « 5 » برايشان بسى خلق گِرد آمدند * در آن هريكى داستانى زدند سوى حاكم شهر از آن پس به راه * ببردندش از طَرْفِ بازارگاه 1275 چو حاكم از احوالِ او بررسيد * نوازيد او را چنان چون سزيد خود و مردمِ شهر با او روان * سوىِ غار رفتند پير و جوان درون رفت مرد و به ياران بگفت * كه پيدا چه كرده‌ست حقّ از نهفت دعا كرد هريك به پروردگار * در آن مرگِ خود از خدا خواستار

--> ( 1 ) ( ب 1261 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ خفتيد . ( 2 ) ( ب 1265 ) . در اصل : بينيد . ( 3 ) ( ب 1267 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ديد . ( 4 ) ( ب 1269 ) . در اصل : جويان . ( 5 ) ( ب 1272 ) . خوارخوار : بتدريج ، اندك‌اندك ، يواش‌يواش .