حمد الله مستوفى قزوينى

60

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به سيّد بگفتند ك « اى نامدار * از امروز تا مبدأ روزگار هرآن‌كس كه شد در گروهى بزرگ * بكوشيد تا قومِ او شد سترگ به قوم و قبيله بهى خواستند * به نيكيّشان كار آراستند مگر تو كه جز خوارىِ قوم خويش * نمىجويى اندر ميانِ قريش 1150 به دشنامِ بُت برگشائى زبان * به گُمره كنى نسبتِ ما همان ز ما و ز آباىِ ما اندرين * نگويى بجز بد به دنيى و دين چو هستيم هريك دراين روزگار * سرآمد به دانش ، به قوم و تبار تو ما را چنين خوار دارى چرا * بگو تا در اين چيست كامت ز ما ؟ » نبى گفت : « از اين كار مقصود من * نه مالست و نه جاه از اين انجمن 1155 نه چيزى كه در دنيى آيد « 1 » به كار * وز آن باشدم در جهان اشتهار بلى آن‌كه در كارِ دين بىسخن * بياريد يكباره ايمان به من نباشيد ديگر كسى بت‌پرست * از آن كار شوئيد يكباره دست كز اين سود هر دو جهان بىگمان * بياييد از خالقِ آسمان دگر آن‌كه گفتيد « 2 » در عقل ورا * ز هركس فزون است بخشِ شما 1160 جز اينست وز اين ره غلط كرده‌ايد * كه بر خود به دانش گمان برده‌ايد « 3 » اگر بهره بودى شما را از اين * ز بد فرق كردى نكو ، كارِ دين بدانستى از را « 4 » ، بُدى هوشيار * كه بت در خدائى نيايد به كار خدائى خدا را سزد بىگمان * هر آن كو جز اين گفتش ، عاقل مدان » چو زاين درشنيدند از وى سَخُن * دگرگونه پاسخ فگندند بُن 1165 يكى گفت : « اگر هست قولِ تو راست * خداى تو هر دو جهان را خداست ( 34 ) تو نزديكِ او از همه بهترى * گزيدت ز مردم به پيغمبرى ببايد « 5 » كه او را به كارت نظر * بود بهتر از همگنان سربه‌سر ترا مكّه هم مولد است هم نشست * همىخواهى آن را درآرى به دست

--> ( 1 ) ( ب 1155 ) . در اصل : در دنيا آيد . ( 2 ) ( ب 1159 ) . در اصل : كفتند . ( 3 ) ( ب 1160 ) . در اصل : كرده‌اند . . . برده‌اند . ( 4 ) ( ب 1162 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ دانستى ار راء . ( 5 ) ( ب 1167 ) . در اصل : ن ؟ ؟ ؟ ايد .