حمد الله مستوفى قزوينى
53
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
على گفت : « اگر كس نگويد جواب * منم گشته از دينِ تو كامياب » پيمبر به دو گفت ك « اى نيكنام * خلافت به كارِ تو گردد تمام تو و تخمِ پاكِ ترا سرورى * سزايست در دينِ من يكسرى بر اهلِ جهان جاودان مهترى * كه اهل جهان را چو جان درخورى » 995 پراكنده گشت آن بزرگ انجمن * به افسوس گفتند هريك سخن به بو طالب : « اكنون چو بر تو پسر * مهست ، از بزرگى تو اندر گذر از اين پس به حُكم پسر كار كُن * به كار حكومت ميفزا سَخُن » ز هرگونه افسوس كردند پاك * بر اسلاميان مىفشاندند خاك نزول آيت به دشنام اصنام براين كار آمد پيام از خدا * به دشنام اصنام زى مصطفى 1000 پيمبر به مسجد درآمد چو باد * بر آن كافران كرد آن آيه ياد نبى چون به دشنام بگشاد لب * برآمد غريوى ز قومِ عرب ز مسجد فگندند زودش برون * همىخواستندش در اين ريخت خون ز بيمِ ابو طالب و ديگران * نكردند قصدِ گزندش سران به نزديك بو طالب اهلِ عرب * برفتند پُركين و شُور و شغب 1005 ز سيّد بگفتند با او سَخُن * كه دشنام اصنام افگند بُن وز او خواستند تا نبى بعد از آن * نگويد بديشان بدىّ بتان ابو طالب او را بَرِ خويش خواند * از اين در سخن چند با او براند پيمبر به دو گفت : « تا جان من * بود ، برنگردد دلم زين سخن كه : دينم كنند اين بزرگان قبُول * گواهى دهند آنكه هستم رسول 1010 همه از بتان بازدارند دست * نباشند ديگر كسى بتپرست » چو بو طالب اين پاسخ از وى شنيد * درايشان پذيرفتنِ دين نديد گُسى كردشان مهتر بىبدل * به شيرين عبارت به لطف و حِيَل چو مردم برفتند و سيّد بماند * بر او بابى از كارِ كافر بخواند كه : « كافر ترا مىدهد دادِ خويش * ولى تو نگيرى رهِ داد پيش 1015 ترا چون نگويند دينت مدار * ترا نيز با بُت مباد ايچ كار