حمد الله مستوفى قزوينى

50

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

فرستاد فرمان خداوندگار * كه دعوت كند بر قريش آشكار پيمبر به مسجد به بانگِ بلند * چنين گفت ك « اى مردم هوشمند ! 925 بدانيد « 1 » يزدان مرا زى شما * فرستاد و هستم به دين رهنما ز من درپذيريد اين پاك‌ْدين * كه دينى نيامد دگر بِهْ ازاين بياريد ايمان به يزدانِ پاك * كه او آفريده‌ست افلاك و خاك به من بگرويد و به پيغمبرى * بياريد ايمان به من يكسرى ز بت دست يكسر بداريد پاك * كزآن كار خواهيد گشتن هلاك 930 ز دوزخ بترسيد و خشمِ خدا * مجوئيد بر خيره بهرِ هوا ز جنّاتِ عدْن و ز حُور و قصُور * مباشيد از بهرِ دنيى نفُور ز فانى به باقى گراييد پاك * كه باشد رهائى در آن از هلاك » از اين در سخن گفت چندى رسول * نكردند گفتارِ او كس قبُول دگر روز برشد به كوهِ صفا * همىكرد دعوت بر او مصطفى 935 بر او گِرد گشتند مردم بسى * بيامد ز هر گوشه‌اى هركسى بديشان چنين گفت سيّد : « به من * چه دارد گمان اين بزرگ انجمن » بگفتند ك « ز دانش و راستى * گمانست ، نى از دَرِ كاستى بُدى تا بُدى « 2 » در جهان راستگو * نبودت بجز راستى جست‌وجو ز كردارِ بد بود نفست برى * به نيكوخصالى سخن‌گسترى » 940 چنين گفت سيّد : « چو هستم چنين * پذيريد از گفتِ من پاك دين بدانيد « 3 » آن كس كه او راست بود * نخواهد از آن راستيها غنود هم از راستى مىسرايد « 4 » سَخُن * نخواهد فگندن كژى هيچ بُن » از او بو لهب چون از اين درشنيد * رخ از گفتنِ او به‌هم دركشيد تفو كرد بر وى كه ، « لعنت بر آن * كه باشد چنين كارِ او در جهان » 945 ز پيش پيمبر برفت آن زمان * برفتند با او همه مردمان

--> ( 1 ) ( ب 925 ) . در اصل : بدانند . ( 2 ) ( ب 938 ) . در اصل : بدى با بدى . ( 3 ) ( ب 941 ) . در اصل : بدانند ؛ در اصل : بخواهد . ( 4 ) ( ب 942 ) . در اصل : مىسرآيد .