حمد الله مستوفى قزوينى

33

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

550 به سختى رسيد آن سرافراز مرد * ولى هيچ از اين حال پيدا نكرد همىبگذرانيد روزى به روز * به تنگىّ و سختى ، به درد و به سوز ز مالِ خديجه در آن روزگار * نبى را بُدى خواسته بىشمار به مكّه كسى را چنان دستگاه * نبود از بزرگان و شاه و سپاه هميدون ابو الفضل عبّاس را * بسى خواسته بود مانده به جا 555 پيمبر چو بُد رحمتِ عالَمين * پُراندوه شد بهر عمِّ مهين به عبّاس احوالِ او بازگفت * كه : « در رنج و سختىست او در نهفت در اين دور كاندر جهان نام نان * برافتاد گوئى ز مُلك جهان شد از تنگدستى جهانى غمى * دو بهره به مكّه بمُرد آدمى مرا و ترا بىكران خواسته * ز هرگونه‌اى هست آراسته 560 نباشد پسنديده گر ما چنين * مراو را بمانيم « 1 » اندوهگين سزد گر عيالان او را خورش * فرستيم هرگونه‌اى در خورش ( 22 ) و گر هريكى يك پسر را ازو * ستانيم تا كم شود خرج او » پسنديد عبّاس گفتارِ او * ثنا خواند بر جان هشيارِ او برفتند با يكدگر هر دو تن * بگفتند با او از اين در سخن 565 پيمبر به دو گفت ك « اى پاك عم * ز بهر توام دل پُر از درد و غم كه كم گشت مال و عيالت فزون * وزاين‌روى باشى به سختى درون مرا خواسته از عيالست بيش * ز هرگونه اسباب برجاى خويش هميدون برادرت عبّاس را * ز هرگونه‌اى نعمت و چارپا نداريم از هيچ چيزى كمى * ولى دل ز كار تو باشد غمى 570 تو گر زآنكه از پاك پوران خود * دو تن را به ما هر دو بخشى سزد كه كمتر شود خرج بر تو مگر * توان كرد از اين سخت قحطى گذر اگر چند گستاخى است اين سَخُن * تو زنهار بر ما دلت بَد مكُن كه از مِهرِ دل اين سخن گستريم * ز بهرِ تو روز و شبان غم خوريم ز بيگانه يا خويش اندر جهان * نبايد كه فرقى بود در ميان 575 چو ما را نباشد غمت در نهان * چه ما و چه بيگانه‌اى در جهان »

--> ( 1 ) ( ب 560 ) . بمانيم - بگذاريم .