حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمه 20

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

405 ز داننده مردم سخن بازجو * كز آن آبِ « 1 » كام آيدت بازِجُو گهرهاى منثور منظوم كن * سخنهاىِ مرموز مفهوم كن ز درياىِ انديشه دُرِّ دَرى * برآور به گاه سخن‌گسترى همه نازك و پاك و شيرين و نغز * كه خرّم شود زو دل و تازه مغز به سلك عبادت درآور سخن * بدان نوكن احوالِ گشته كهن 410 بپيوند در يكدگر داستان * ز كارى كه رفت از گه باستان ز گاهِ نبى تا به دور مغول * بگو شرح احوال از جزو و كُل كه هركس به كارى كه بشتافتند * ز دولت بر آن چون ظفر يافتند چو توفيق گردد رفيقت در اين * به نظم آورى نامه‌اى اينچنين « ظفرنامه » كن نامِ اين نامه را * بدين تازه كن رسم شهنامه را » 415 به دل گفتم : « اكنون به شعرِ روان * ز اخلاصِ جان و ز صدق روان بكوشم ، به نظم آرم اين داستان * كنم زنده زاين نام آن راستان مرا نيز مانَد مگر زنده نام * وزآن در دو گيتى شوم شادكام ازآن‌رو در اين كار بستم ميان * گشادم به توفيق يزدان زبان در اين نامه از هفصد و چند سال * بگفتم حكايت ز هرگونه حال 420 سخن شد به هر صد ده اندر هزار * به هفتاد و پنج آمد آن را شمار چو زيبا عروسى به رنگ و نگار * بگفتم چنين نامهء نامدار كه زايل نگردد بكارت ورا * اگرچه از او كام گردد روا هميشه بود شاهد و پاكتن * ز نازك معانىّ و شيرين‌سخن چو در شخص مردم سه آمد نفوس * سه پيرايه كردم براين نوعروس 425 نهادم نهادِ سخن بر سه قسم * روان است شعر و حكايت چو جسم ز هر قسمتى آمد كتابى پديد * دَرِ خانهء بخردى را كليد كه آن خانه زين گفتهء آبدار * شود رشكِ مينو و خرّم بهار كتاب نخستين ز كارِ عرب * پديد آمده نكته‌هاى عجب به « اسلامى » آن را لقب آمده * چو اسلام از اهل عرب آمده 430 كتاب دوم شرحِ حال عجم * در او گشته پيدا ز بيش و ز كم

--> ( 1 ) ( ب 405 ) . در اصل : كران آب .