حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمه 17

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

كه در وى گُل و ميوهء بىشمار * بود سربه‌سر نازك و آبدار 330 ز بادِ خزانى نگردد غمى « 1 » * ز خوردن نيايد به دو در كمى بهار و زمستان نريزد ز بار * بود برگ و بارش همى برقرار هميشه بود تازه آن بوستان * از او شاد گردد دلِ دوستان كه گرديم از آن بوستان مستفيد * ترا نامِ باقى شود زآن پديد » چنين گفتم : « اى دوستان اين سَخُن * نزيبد فگندن در اين كار بُن 335 كه طبع مرا زين هنر بهره نيست * از اين در سخن گفتنم زَهره نيست بَرِ شعرِ فردوسىِ نغزگوى * سزد گر نريزد كسى آبِ روى كه گوهر همه‌كس ندانند سُفت * سخن گرچه نيكو توانند گفت » ( 8 ) نپذرفت از من كس اين گفت‌وگو * به الحاح كردند اين جُست‌وجو چو ز ايشان به صحبت گزيرم نبود * پذيرفت و پاسخ از اين در سُرود : 340 « كنون چون شما را چنين است كام * نهادم در اين كارِ فرخنده گام كه از گفتهء آن‌كه از وى گذر * نباشد ، نشايد برون برد سر بكوشم به توفيقِ پروردگار * كه اين مى به معنى شود خوشگوار به فردوسى آن مردِ شيرين‌سرا * كنم هم در اين داستان التجا ز روح و روانش در اين داستان * مدد خواهم از عالمِ راستان 345 مگر از پىِ دولت آن روان * شود گفتهء من لطيف و روان چو مانندِ او كس دُرِ مثنوى * نسُفته‌ست ، او را كنم پيروى از آن بحرِ ژرف از پىِ دوستان * يكى نهر از بهرِ اين بوستان روان كردم اكنون به شعرى روان * كه از ذوق آن تازه گردد روان بنا كردم اين بوستانِ سخن * بر آن بحر از اين داستانِ كهن 350 ز حُسن عبادن نهادم بَنا * به صنعت برآوردم آن را به پا ز دانش بر او برنشاندم درى * كه مثلش نسازد سخن‌گسترى ز عرفان سزاوار آمد كليد * ز تحقيقش آمد چمنها پديد درخت سخن شد در او بارور * حكايتش برگ و لطائف ثمر « 2 » نكتهاىِ نازك شقايق در او * وزآن باغ دانش پر از رنگ و بو

--> ( 1 ) ( ب 330 ) . در اصل : نكردد عمى . ( 2 ) ( ب 335 ) . در اصل : لطائف شمر .