حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمه 12

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

و گر كافرِ ريمنِ ناسپاس * كه در دل نبودش ز يزدان هراس ز مرد و ز زن چند مردم بُدند * كه هريك ز چيزى همى دم زدند 210 سرانجام از اينجاى رفتند خوار * به ديگر سرا ، جمله بىاختيار به تلخى و خوشّى از او بازپس * نيامد ، نه ممكن كه آيند كس بجز نام از ايشان كنون در جهان * نمانده است بر آشكار و نهان وز اينها كه با يكدگر همرهيم * نه ممكن كه از مرگ يك تن رهيم چو بربست بايد چنين رختِ خويش * پس آن به كه گيريم راهى به پيش 215 كه هنگامِ رفتن به ديگر سراى * نماند روان خوار ايدر به جاى گرفتم برانگيزى از دهر شور * ز جمله جهان برسرآيى به زور نه بگذاشت بايد جان ناگهان ؟ * چرا شاد بايد شدن زين جهان ؟ جهان گر بگيرى به مردىّ و زور * چگونه توان بُرد با خود به گور چو نتوان همىبرد با خويشتن * چه رنجانى از بهرِ او جان و تن ؟ 220 بجز فعلِ ما نيست همراهِ او * چو پوييم از ايدر به ديگر سرا تو اى پاكْ پروردگارِ بلند * ز ما فعلِ بد دوركن بىگزند به نيكى دل و جانِ ما شاد كن * به دانش روان و تن آباد كن كه هر كو ز دانش نشد بهره‌ور * ز سِفلى به عِلوى نيابد گذر سببِ نظمِ كتاب ألا اى شناسندهء نيك و بد * اگر بهره‌ور گشته‌اى از خرد 225 به روشن‌ضمير و به راىِ رزين * به چشمِ دل و خاطرِ دوربين نگه كن ببين تا چرا آدمى * به از كائنات آمد اندر زمى و گر در دلت نيست اين روشنى * مپو بارى از كبر سوىِ منى ز من بشنو اين نكتهء نازنين * از آن آدمى شد مشرّف چنين كه در ذاتِ او هرچه در كائنات * بود ، هست پيدا دگرگون صفات ( 6 ) 230 چو در وى چنين تخم حكمت فشاند * جهانِ صغيرش ازاين‌روى خواند ولى روح از اينها همه برترست * كه او را وطن عالمِ اكبرست