شرف الدين على يزدى
993
ظفرنامه ( فارسى )
مكرر عرضه داشتند ، بعد از دو روز كه رايت نصرتشعار سايهء وصول بدان ديار افكنده بود ، شاهزادهء كامگار به عزم مراجعت سوار شد و روى توجه به صوب تبريز آورد و هرروز دو كوچ مىفرمود . و چون به آنجا رسيد ، جماعتى كه به قصد غدر و عصيان متهم بودند و از جمله قاضى بود ، همه را به تيغ سياست بگذرانيد ، و در پاييز همان سال بنابر آنكه مخالفتى از سيدى على شكى ارلات توهم فرمود ، تحقيق نانموده لشكر كشيد و ولايت او را غارت كرد و چون آوازهء استغراق اوقات شاهزاده به عيش و عشرت و قلّت التفات او به ضبط و نسق امور ممالك انتشار يافت ، گرجيان خبيث نهاد - كه ديو فساد و طغيان ايشان در شيشهء صلابت قهر حضرت صاحبقران مقيد بود - دلير شدند و در آن مدت كه آن حضرت به يورش هندوستان فرموده بود ، پاى جسارت از جادهء مطاوعت بيرون نهاده مخالفت آغاز كردند . و در آن وقت سلطان طاهر پسر سلطان احمد جلاير با جماعتى اتباع در قلعهء النجق بود . سلطان سنجر حاجى سيف الدين برحسب فرمان قضا جريان از مدتى مديد باز آن قلعه را محاصره مىكرد و پيرامن قلعه از جميع جوانب ديوارى از سنگ برآورده بودند ، چنان كه كس از قلعه بيرون نمىتوانست رفت و كس از بيرون راه به قلعه نداشت و اهل حصار نيك به تنگ آمده بودند . در آن فرصت گرجيان غلبهء عظيم از بىدينان جمع آوردند ، و سيدى على شكى ، اگرچه به شعار اسلام متحلّى بود ، به واسطهء آنكه ولايت او را تاراج كرده بودند - چنان كه گفته شد - با گرجيان اتفاق نمود و به عزم استخلاص سلطان طاهر كه در مضيق محاصره كارش به جان و كارد به استخوان رسيده بود ، متوجه النجق شدند و به ولايت آذربيجان درآمده ، دست تعدى و عدوان به خرابى ولايت مسلمانان برگشادند ، و چون سلطان سنجر از آن حال آگاه گشت ، از در قلعه برخاست و به تبريز رفت و صورت واقعه را به عرض اميرزاده ميرانشاه رسانيد . شاهزاده ، پسر خود را اميرزاده ابا بكر با چند مير ، مثل سلطان سنجر و حاجى عبد اللّه عباس و محمد قزغان « 1 » و شيخ محمد تواچى و ديگر امرا به اطفاى نايرهء آن
--> ( 1 ) . الف : قرغون ؛ ع ، م : قزغون .