شرف الدين على يزدى
1070
ظفرنامه ( فارسى )
و از اوباش و عوام شهر و ولايت كه در اندرون « 1 » جمع شده بودند هركه در خود اندك قوتى مىديد ، سر در پى سواران نهاده در عقب ايشان افتاد . [ نظم ] حَشَرى بىحد از عوام الناس * بيش از اندازهء گمان و قياس همه در سر فكنده باد غرور * برگرفته ز تيغ تا ساطور دل نهاده به مرگ و روى به جنگ * خنجر و گرز و چوب و سنگ به چنگ و چندان خلق از شهر بيرون آمدند كه مجموع صحراى دمشق ، از سوار و پياده مالامال گشت . سواران همه جبهها پوشيده و بر گستوان انداخته و خود را به انواع اسلحه و اسباب جنگ مكمّل ساخته ، و پيادگان از تير و كمان و شمشير و سپر و چماق و تبر « 2 » هركس هرچه يافته بود برداشته و صورت غلبه و يغما به كلك سودا و جهل مركب بر لوح خيال نگاشته ، و حقيقت آنكه در ظاهر دمشق از طوايف خلايق اجتماعى اتفاق افتاد كه كثرتى چنان در يك محل كس نديده بود و نشنيده ، و چون قراولان ، حضرت صاحبقرانى را از آن حال آگاهى دادند ، دانست كه روز سلامت شاميان به شام نزديك شد و آفتاب سعادتشان به سر ديوار ادبار رسيده ، دل به عون و رحمت نامتناهى الهى قوى داشته ، رأى صوابنماى را بر تدبير آن واقعه گماشت و بازگشته ، روى شجاعت به ايشان آورد و فرمان داد تا لشكر فرود آمدند و از سنگ و احمال و اثقال در پيش خود پناهى ساختند و در ساعت خيمه و خرگاه برافراختند و آن حضرت با پنجاه كس از خواص ملازمان به بالاى پشتهاى برآمد و بر قاعدهء معهود به نماز مشغول شد . بعد از نماز و عرض نياز به درگاه منّان بندهنواز ، جبهء توكل پوشيده بر سمند دولت ابد پيوند به سعادت و اقبال سوار گشت ، و از بس گورگه و كوس كه فروكوفتند و غريو و خروش سورن كه سپاه سختكوش در خم طاق آبنوس سپهر انداختند ، زلزله در زمين و زمان افتاد و در آن حال لشكر جوانغار به تمام برسيدند و
--> ( 1 ) . ع : + شهر . ( 2 ) . ع : - و تبر .