شرف الدين على يزدى

1058

ظفرنامه ( فارسى )

سر به اوج قبهء خضرا كشيده و در دامنش خندقى به عرض سى گز به آب رسانيده ، چنان كه اگر اجراى كشتى بر آن آب خواستندى « 1 » متمشّى گشتى . [ نظم ] ز بالاش گفتى كه در ژرف چاه * فلك چشمه و چشم ماهىست ماه به سالى شدى مرغ از آن « 2 » بر فراز * به ماهى رسيدى سوى زير باز و خاكريز قلعه از بن خندق تا به ديوار حصار ، مقدار صد گز به تخمين ، و به نوعى تند و تيز ساخته و پرداخته كه پياده را صعود بر آن اصلا ميسر نشدى . شدون و تمورتاش پشت استظهار به حصانت و محكمى حصار بازگذاشته و رايت تمرّد و استكبار دگر بار برافراشتند و اهل قلعه به جوش و خروش درآمده ، به بارو و برج‌ها تاختند و غريو نقاره و كوس در عالم انداختند . نفطبازان از هر طرف دست تجلّد برگشادند و رعداندازى آغاز نهادند . [ نظم ] ز كين ابروى شاميان چين گرفت * سر باره از نيزه پرچين گرفت بپوشيد « 3 » باران سنگ آفتاب * ز پيكان فروريخت پرّ عقاب صاحب‌قران گيتىستان به سعادت و اقبال به شهر در « 4 » آمد و در برابر قلعه نزول عظمت و جلال فرموده ، بر مسند سلطنت و فرمانروايى متمكّن شد ، و حكم واجب الامتثال به صدور پيوست تا عساكرگردون مآثر پيرامون خندق فرود آمدند و به زخم تير هيبت صفير نگذاشتند كه كس را از مخالفان مجال آن شود كه سر از برج و بارو « 5 » بيرون توانند كرد . [ نظم ] شد از گرد ره شست گردان گره * دهان كرده سوفارها پر « 6 » زره ز زاغ كمان گشته پرّان عقاب * دل دشمنان ديده شد تير خواب برحسب فرمان قضا جريان ، نقبچيان چيره‌دست ، به بازوى قوت و توان حوالى

--> ( 1 ) . ع : خواستى . ( 2 ) . ع : ازو . ( 3 ) . ع : به باريد . ( 4 ) . ع : اندر . ( 5 ) . ع : بارو . ( 6 ) . الف ، ع : پر .