شرف الدين على يزدى

1011

ظفرنامه ( فارسى )

بايستادند ، چه اشارت عليّه به اين معنى نفاذ يافته بود . و اميرزاده پيرمحمد كه حكم جهان‌مطاع چنان بود كه او لشكر را سركرده برود ، از عقب ايشان روان شد ، و تن به خستگى داده به بهانهء مرضى كه نداشت تخلّف نمود و از نوبنجان شولستان بازگشت . و اميرزاده رستم و امراى مذكور لرآسترگ را در رامهرمز تاخت كردند و غنيمت بسيار گرفتند و از آنجا ايلغار كرده و از دزفول « 1 » گذشته در موضع دوبندار تمام احشام ساكى و فيلى را بغارتيد و از آنجا روان شده ، بادرا و باكسا را غارت كردند و اسير گرفتند . و چون جمادى الآخر سنهء اثنين و ثمانمائه به مندلى رسيدند ، امير على قلندر - كه از قبل سلطان‌احمد آنجا بود - آهنگ جنگ كرد و او را به يك حمله شكسته ، از مردم او يازده كس را دستگير كردند و به تيغ سرافشان از پا درآوردند و مندلى را عرصهء نهب و تاراج ساختند . و اميرزاده پيرمحمد - كه به علت تمارض از راه برگشت - چون به شيراز رسيد به واسطهء اغوا و افساد جمعى تاجيك بدفعل كه ملازم او شده بودند ، خيالى فاسد به دماغ راه داد و به ترتيب سموم قاتل و ديگر تصورات باطل اقدام نمود و هم از نوكران او جمعى امير سعيد برلاس را از آن حال آگاهى دادند و هنگام تفتيش در روى او به مشافهه بگفتند . امير سعيد او را در قلعهء فهندر محبوس گردانيد و خود جهت محافظت او در قلعه ساكن شد و على بيگ عيسى را در شهر بگذاشت و خبر به پايهء سرير اعلى فرستاد و در قشلاق قراباغ - كه مخيّم نزول صاحب‌قرانى بود - فرستادهء امير سعيد برسيد و صورت حال به عرض رسانيد . يرليغ عالم‌مطاع صادر شد كه امير اللّه داد به شيرازرود و مفسدان - كه شاهزاده را بدآموزى كرده‌اند - به ياساق رساند ، و اميرزاده رستم را به جاى برادر بزرگ نصب كند و او را بند كرده بياورد . امير اللّه‌داد برحسب فرموده « 2 » روان شد و چون به شيراز رسيد ، از مفسدان بدآموز ، مولانا محمد خليفه و سيد جراح و رستم خراسانى را همانجا به ياساق رسانيد ، و مستوفى قوشچى را دست و پاى بريدند ، و مبارك خواجه و محب

--> ( 1 ) . ع : پل ؛ الف : زرفول . ( 2 ) . ع : فرمان .