ملا محمد مومن كرمانى

54

صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى )

به وزارت اعظم رسيد و مدت بيست سال هم وزارت شاه عباس را داشت تا در شب ششم ربيع الاوّل 1019 ه / 20 مه 1510 م . در پاى قلعه دم‌دم ، در سه فرسنگى اورميه سكته كرد و درگذشت . « 1 » ذو القدر هم قدر نديد و بر صدر ننشست يك نكتهء عجيب را قاضى احمد نوشته و گويد : « . . . شكست بر لشكر افشار افتاده ، بكتش زنده گرفتار و دستگير گشت . مشهور است كه خود التماس نمود كه او را به قتل آورند ، و در محلّ كشته شدن ، اين مصرع بر زبان آورد ؛ - اى كشته كرا كشتى ، كامروز تو را كشتند . . . » اما سرنوشت سر آن كسى كه شعر « تا باز كجا كشته شود آنكه . . . » « 2 » برايش خوانده شده بود ، مقصودم يعقوب خان ذو القدر است : شاه اصولا با يعقوب خان نظر خوش نداشت - مخصوصا كه اين خان‌زادهء ذو القدر مىخواست خود را از دودمان صفويه بشمارد . « 3 » آرى به يعقوب خان هم

--> ( 1 ) - تاريخ زندگى شاه عباس اول ، نصر اللّه فلسفى ، ج 2 ، ص 40 . ( 2 ) - خلاصة التواريخ ، ص 903 ؛ البته نبايد توقع داشت كه پهلوانى كه خود از دشمن خواسته تا با تيغ گردنش را از تن جدا كنند ، شعر شاعر را درست و مطابق اصل بخواند . شعر چنين است : اى كشته كرا كشتى تا كشته شدى زار * تا باز كجا كشته شود آنكه تو را كشت « بگتاش از غيرت نخواست كه او را دست‌بسته برابر يعقوب خان آورند ، آن جماعت را از طايفهء افشار ترسانده ، به قتل خود راهنمائى كرد ، و ايشان فى الفور به قتل او پرداخته ، خاطر از مهمّ او فارغ ساختند . نصف‌شب بود كه اين واقعه روى نمود . » ( عالم‌آراى عباسى ) . يك همكلاس داشتيم به نام ذو القدر در دانشسراى عالى - گمان كنم از فسا يا نيريز آمده بود - و مىگفت از همين طايفه ذو القدران فارس است . ( 3 ) - او مىگفت : مادرش - كه ابتدا از زنان حرم شاه طهماسب اول بود - پيش از آنكه به خانهء پدرش ابراهيم ذو القدر آيد ، آبستن بوده و بنابراين خود از شاهزادگان صفوى است . ( زندگى شاه عباس اول ، ص 130 ) . اين يك نوار و صفحهء تكرارى است در تاريخ ايران كه چند بار تكرار مىشود : محمد حسن خان قاجار هم به اين طريق خود را از اولاد شاه سلطان حسين مىدانست و قاجاريه مىخواستند به استناد آن ادعاى سيادت كنند . ( سياست و اقتصاد عصر -