اقبال يغمايى ( گردآورنده )

پيشگفتار 3

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

پيشگفتار واى بر من كه هموطنانم مرا نويسنده مىخوانند و شرح حال پدرم بايد به قلم ديگرى به رشتهء تحرير درآيد . تنها عذر و تسليتم اين است كه خودم هرگز بدين خوبى نمىتوانستم از عهده برآيم . پدرم سيد جمال الدين واعظ مشهور به اصفهانى در تابستان سال 1328 هجرى قمرى پس از آنكه آتش استبداد و ندانى و عدوان مجلس شوراى ملى را در گهواره درهم ريخت ، در شهر بروجرد به شهادت رسيد . در همان آخرين ايام شهادت خود از زندان بروجرد در نامه‌اى كه به من نوشت و در همان اوقات در روزنامهء « حبل المتين » مطبعهء كلكته بچاپ رسيد نوشته بود كه : تو فرزند ارشد من هستى و بايد همان راهى را پى نمايى كه من پيمودم . اين نامه را به وسيلهء جوان شيرپاك‌خورده‌اى كه در زندان بروجرد از راه اخلاصمندى خدمتگزارى كرده بود ، با انگشتر عقيقى از نقره كه هميشه در انگشت ، داشت ، برايم به بيروت كه تازه دو سه ماهى بود مرا با ماهى پانزده تومان براى تحصيل بدانجا فرستاده بود ارسال داشته بود . توصيه فرموده بود كه به آن جوان مهربانى نمايم ولى زيارت آن جوانمرد هرگز نصيبم نگرديد و همينقدر است كه نام نامى او را به قهرمان اولين داستانى كه با عنوان « فارسى شكر است » دوازده سال پس از آن تاريخ نوشتم ، دادم . امروز متأسف و شرمنده‌ام كه نمىتوانم بگويم : پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم طالعم بلند نبود و استعداد كافى نصيبم نشده بود و امروز كه در حدود هشتاد و هشت سال قمرى از عمرم مىگذرد خدا را شكر مىگويم كه مرد مردانه‌اى از دودمان فضل و كمال به نام اقبال يغمائى نعم البدل من از همه چيز محروم گرديده و انجام اين كار ثواب را به عهدهء همت بلند خود گرفته است . پدرم مرد كاملا و به تمام معنى آزادى بود . هرگز فراموش نمىكنم روزى را كه در بهار سال ميلادى 1908 كه با كالسكهء عزيز گارىچى قفقازى از جلو در ميدان مشق تهران براى رفتن به بيروت از راه رشت و باكو و باطوم و استانبول عازم حركت بوديم يك تن از رفقايش كه اهل عمارت و ردا بود خطاب به او گفت : آقا سيد جمال ، برو در گوش پسرت اذان