اقبال يغمايى ( گردآورنده )
82
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
ميرزا چند روز بعد از ورود به پايتخت ، جشن و ضيافت باشكوهى در پارك مسعوديه ترتيب داد و شاه و جمعى از درباريان و بزرگان را به ناهار دعوت كرد . ( روز چهارشنبه نهم جمادى الثانى 1305 ) . در پايان اين جشن مجلل و پرخرج به منظور جلب رضا و عنايت پدر تاجدارش هديههائى كه بيش از بيست هزار تومان بها داشت پيشكش كرد . شاه چيزى نگفت اما پس از اينكه از كاخ مسعوديه بيرون و دور شد ميرزا على اصغر خان اتابك را از ميان راه نزد ظل السلطان فرستاد تا او را به استعفا كردن از حكومت همهء ولايتهائى كه زير فرمان او بود ، بجز اصفهان وادار كند . شاهزاده مهلت طلبيد مگر به رشوت و تضرع بار دگر دل پدرش را به خود گرم و مهربان سازد اما اتابك نپذيرفت و آن كرد كه شاه گفته بود . ظل السلطان بىرحم ، كمخرد ، خودخواه ، سبكسر ، مردمآزار ، و شهوتپرست بود . از شكنجه كردن مردمان لذت مىبرد . در مدت چهل سال كه بر اصفهان حكومت كرد بسيارى از آثار تاريخى و هنرى زيباى اين شهر را كه از دوران شهرياران صفوى بر جاى مانده بود نابود كرد تا اصفهان كه نيمهء جهان لقب گرفته بود در نظر شاه شهرى ويران و بىقدر جلوه كند و در انديشهء عزل او نيفتد . از جهت رعونتى كه داشت دائم در اين انديشه بود كه مگر جاى برادرش مظفر الدين ميرزا به وليعهدى انتخاب شود ، و روزى به شاه نوشت كه اگر وليعهد گردد دو كرور تومان پيشكش خواهد كرد . اين خبر در دل شاه وسوسه افكند و به اميد اينكه از مظفر الدين ميرزا وليعهد چيزى به رشوت ستاند مضمون نامهء برادرش را براى او نوشت . مظفر الدين ميرزا دستخط شاه را به حسنعلى خان اميرنظام گروسى پيشكار خود كه مردى خردمند و دانا و دورانديش بود نشان داد و اميرنظام از جانب وليعهد جواب فرستاد : كسى كه دو كرور پيشكش مىدهد تا وليعهد شود آسان بيست كرور تقديم مىكند تا شاه گردد . اين جواب كوتاه و گويا و كنايتآميز شاه را به تأمل واداشت و از آن پس در اين باب سخنى بر زبان نياورد . پس از مرگ مظفر الدين شاه كار بر ظل السلطان سختتر و تنگتر شد چه محمد على شاه نه تنها به عمويش مهربان نبود بلكه وى را بدخواه خويش مىشمرد . دشمنى نهانى اين دو آنگاه آشكار شد كه شاه جلال الدوله را به فيروزكوه تبعيد كرد ، و پس از اينكه مجلس را به توپ بست به بهانهء اينكه مسعوديه كمينگاه مجاهدين بوده به خراب كردن سر در كاخ و قسمتى از عمارت ظل السلطان اشارت كرد و به دو نوشت : شنيدم سر در كاخى كه در عالم تصور خيال تاجگذارى در آن داشتى به ضرب توپ ويرانشده تسليت مىدهم ، و ظل السلطان جوابى نيكو داد . چند روز بعد محمد على شاه عدهاى از آزاديخواهان بنام را دستگير كرد ، بعضى را كشت و به شكنجه كردن ديگران فرمان داد . ظل السلطان كه دائم درصدد يافتن فرصت تلافى بود تا تبعيد پسرش را بنوعى مكافات دهد دستگيرى آزاديخواهان را بهانه آورد و اين تلگراف تهديد آميز را به برادرزادهاش محمد على شاه مخابره كرد : « شنيده مىشود براى برهمزدن اساس قوميت و مليت ايران هرزگيها دادى اميد است