ناصر الدين شاه قاجار

163

شهريار جاده ها ( سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات ) ( فارسى )

الحمد الله تعالى خورده شد . كباب جوجه ، نان خوب ، تخم‌مرغ آب‌پز ، اما مردم كشتى هيچ چيز ندارند . و اين روزنامه « 1 » را حالا كه سه ساعت و نيم از شب رفته است مىنويسم ، متصل عمله كشتى كار مىكنند و صداى زنجير و خرطخرط مىآيد . اما كشتى حركت ندارد . محقق مىگفت عرفانچى در كاظمين ، وقتى كه مىخواستيم ، به كربلا برويم ، يك نفر زن گداى عرب را . . . « 2 » است . خيلى خنديديم . هنوز هيچ اثرى از اسب يا اردو نيست . امشب را در اين كشتى لابدا بايد ماند الى صبح . [ 402 ] در اين بين دادوفريادى شد . كشتى قدرى به راه افتاد . باز مثل خر ، به گل نشست . و در اين بين صداى ابراهيم خان نايب و اسب‌ها ، و . . . آمد كه به كناره رسيدند . غلام على خان هم رسيد . آمد توى كشتى با محمد على خان ، تفنگى هم دوش محمد على خان بود . گفت غلام على خان آمد . ما هم آمديم . سواره‌هاى زيادى ، اسب‌هاى مردم در كشتى بودند با اسب‌هاى من . گفتيم كه اسب‌ها بروند ، در چادر عرب‌ها بمانند . صبح مىرويم چون ابراهيم خان [ و ] غلامعلى خان گفتند سه فرسنگ راه است . [ و ] شب تاريك [ و ] سرد . اسب‌ها را بردند . بنا شد حسام السلطنه ، حاجى رحيم خان بروند ، اردو . آنها اسب آوردند . الى لب كشتى سوار شده ، رفتند ، . بعد عزم ما جزم شد كه خودمان هم برويم . رخت و چكمه پوشيده ، آدم فرستاديم ، اسب‌ها را دوباره آوردند . شلوغ « 3 » شد . سگ صاحبش را نمىشناخت . اغلبى با ما آمدند . من سوار قايق شده ، قدرى رفتم . اسب آوردند ، سوار شدم . كلاه فرنگى دو گوش زير خز ، سرم گذاشتم . كسانى كه با ما نيامدند ، و كشتى ماندند ، عثمانىها يك جا ، وزير خارجه با اتباع ، معير الممالك ، با پسرش . على خان پسر والى ، مشير الدوله ، سقاها با اسباب آبدارخانه ، آقا حسينقلى قهوه‌چى باشى با آقا حسن قهوه‌چى ، آقا حسن رختدار ، استاد عبد الله خياط ، آقا دائى ، محمد زمان بيگ و رضا قلى بيگ تفنگدار ، ميرزا محمد رضاى شربت‌دار . خلاصه سوار اسب جلفه ، يا كرند حسام السلطنه شده رانديم . از فانوس‌هاى كشتى هم به دست پيشخدمت‌ها و . . . داديم . ابراهيم خان ، غلام على خان با يك عرب جلو بودند . بلدى مىكردند . قدرى رو به

--> ( 1 ) . مقصود همين يادداشتهاى روزانه است . ( 2 ) . يك كلمه حذف شد . ( 3 ) . اصل : شلوق