ناصر الدين شاه قاجار

102

شهريار جاده ها ( سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات ) ( فارسى )

طرف بغداد شديم رانديم و رانديم . آفتاب غروب كرد . عكس ستاره‌ها بسيار مشعشع توى شط پيدا بود . ماه شب اول رمضان المبارك را در توى آب ديدم . وقت رفتن نماز ظهر و عصر را توى كشتى خواندم . نماز مغرب و عشا را هم توى كشتى كردم . عرفانچى در رفتن و آمدن ، روزنامه « لاتوركى » فرانسه را مىخواند . نارنگى پرتقال ، چاى ، همه چيز الحمد الله خورده شد . با صحت مزاج الحمد إله تعالى ، آب دجله انصافا برنده است . خلاصه شب تاريك شد . هى رانديم آثارى از بغداد و چراغ و نخل خرما پيدا نبود . بسيار مشوش بوديم از خيالات اهل اردو . در اين بين كشتى متصل به گل مىنشست . باز خلاص شده مىرفتيم اما يك بار بد به گل نشست [ 348 ] اميد خلاصى نبود . بسيار مشوش شديم همه ، كه آيا الى صبح چطور در اين‌جا بمانيم . بسيار هم گرسنه بوديم . از شب هم چهار ساعت رفته بود . آخر از بركت سيد الشهداء عليه السلام ، كشتى از گل درآمده به راه افتاد . اول آبادى بغداد كه رسيديم ، فشنگ زيادى از كشتى ما انداخته ، كه بدانند ما رسيديم . من هم رفتم بالاى بام كشتى ، كه همه پاشايان و . . . و . . . آنجا بودند بسيار سرد بود . وزير خارجه غذائى خورده خوابيده بود . باز بيدار شده بود . خلاصه رسيديم از بغاز بغداد ، گذشته از صبر گذشتيم . چراغان‌ها خاموش شده بود . دبير الملك هم شب در سلمان مانده بود . صبح از راه خشكى آمده بود باز قدرى بود . رسيديم به اسكله ، و منزل ، زن‌ها همه چادر به سر . از اول غروب كه از زيارت آمده بودند آنجا جمع بودند . مشوش بودند ، زياد ، خواجه‌ها ، غلام‌بچه‌ها و . . . و . . . همه مشوش بودند . بسيار گرسنه بودم ، شام آوردند الحمد الله با اشتهاى تمامى خورده ، درّاجى كه زده بودم كباب كرده خورديم . بعد خوابيدم . الحمد الله تعالى على السلامة بالاتر از عمارت ما به پانصد قدم يا هزار قدم كارخانه‌اى پاشا ساخته است [ كه ] با بخار حركت مىكند . برنج رزّازى « 1 » مىكند و پاك مىكند . پنبه را از غوزه درآورده پاك و حلاجى « 2 » مىكند . و آب هم از شط كشيده به باغ نجيب پاشا ، كه منزل ما است مىريزد . روز جمعه غره رمضان در منزل بودم ناهار گرم خورديم . بعد از ناهار قونسول‌هاى فرانسه ، انگليس ، ايطاليا ، هولاند ، ايران و . . . كه در بغداد بودند ، مشير الدوله و والى پاشا ،

--> ( 1 ) . رزازى برنج كوبى . سفيد كردن برنج ( 2 ) . اصل : هلاجى