عبدالله مستوفى

673

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

كردند و تا ميزان 1319 در تبريز ، و به اين خدمت باقى بودم . از اين تاريخ ، تا اوايل فروردين 1320 مرخص‌خانه ، و در اين‌وقت بعنوان بازرس ويژه جهت كشيدن طرحهاى مفيد ، براى آبادى جنوب ، و مواظبت در اجراى آنها در ادارات دولتى ، مامور سواحل خليج‌فارس شدم ، و سفر دو ماهه‌اى به بندرعباس و ميناب و قشم و هرمز و خرمشهر و آبادان و بندر شاهپور كرده ، موقتا بتهران برگشتم و نقشه‌ها و نتيجهء مطالعات خود را بوسيلهء وزارت كشور ، تقديم شاهنشاه فقيد داشتم كه پائيز ، مجددا دنبال اين خدمت بروم . بعد از اين مسافرت ، دو سه ماهى به مرض كبد مبتلا شده ، اسير بستر و بالين بودم هنوز سرپا نشده بودم ، كه واقعات اسف‌انگيز سوم شهريور 1320 اتفاق افتاد . ديگر آبادى سواحل خليج‌فارس محلى از اعراب نداشت . در 4 آبان 1320 منتظر خدمت و در 1324 متقاعد يا باصطلاح امروز بازنشسته شدم ، در اين چهار پنج ساله ، از خرداد 1321 تا امروز ، دوشنبهء 29 اسفند 1325 اوقات خود را صرف تونس با خوانندهء عزيز نموده و به نوشتن اين كتاب پرداخته‌ام ، و چون محل خرجى جز حقوق كم بازنشستگى نداشتم براى اينكه در مخارج زندگى هم درمانده نشوم چندتا ده اجاره ، و شركت زراعت تأسيس كرده و در حقيقت اوقات خود را بين ورزش قلم و بيل تقسيم كرده‌ام . يك مطلب باقى مانده و آن اينست كه چرا من نوشتن تاريخ اين بيست سالهء اخير را به همان طرز « شرح زندگانى من » تعقيب نميكنم ؟ خوانندهء عزيز ، از همين يك صفحه كليات وقايع زندگانى من ميداند كه من در پانزده سالهء اخير ايام سلطنت شاهنشاه فقيد ، اكثر در ولايات و از مركز اخبار بدور بوده‌ام و طبعا آن اطلاع سرشارى را كه هر نويسندهء تاريخ بايد از وقايع داشته باشد ندارم و البته براى من مشكلى ندارد كه بروزنامه‌هاى اين بيست ساله مراجعه و واقعات را استخراج نموده ، و دنبال هم بيندازم ، و بقول يكى از استادان معاصر « تاريخ به تمام معناى كلمه » اى ولى خشك و بيروح و خسته‌كننده ، از آن بسازم و تحويل بدهم كه چون در اين دوره چنان كه ميدانيم مطبوعات هم گرفتار سانسور و تفتيش شهربانى بوده است اكثر از حقيقت هم بدور باشد . يا اينكه بدوره افتاده ، از مطلعين كه بحقايق قضايا آشنا بوده‌اند تحقيقاتى به عمل آورده و با مندرجات روزنامه‌ها تطبيق و استنباطهاى خود را بر آنها افزوده و از تمام آنها ترك جوشى ولى نيم‌خام به عمل بياورم و در حقيقت تاريخ اين دورهء پراهميت را كه دورهء ترقى صنعت و تجارت و زراعت و آبادانى و اصلاح ادارات دولتى و تأسيسات ملى اين كشور است خراب و فاسد كنم ، و وجود ناقصى بسازم كه عدم صرف از آنها بهتر باشد . ولى من چون هيچوقت جاه‌طلبى تاريخ‌نويسى نداشته ، و ندارم و سنم هم اقتضاى دوره افتادن و كسب خبر كردن را ندارد ، اين كار را بعهدهء جوانها كه به حمد اللّه از راه و رسم هركار باخبرند ميگذارم . از همهء اينها گذشته ، بقول خودم تاريخ اين بيست ساله هم هنوز درست غربال نخورده و نرم و درشت آن از هم سوا نشده ، و هنوز اين راه تاريك است ، و پيمودن آن با