عبدالله مستوفى

655

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

عزيزى بى جهت ، در مزاج جوانهاى طبقات تواناى كشور ، از تربيت خانوادگى مانده باشد همه را معدوم مىكند ، و بجاى آن حس تعاون و مساوات ، و برادرى يا بعبارت مختصر و جامع ، روح دمكراسى را در آنها ايجاد مينمايد . در سال 1314 اوقاتى كه به خدمت ثبت كل كشور مشغول بودم ، براى سركشى بدواير ثبت جنوب ، ميخواستم سفرى بفارس بكنم . پسر بزرگترم نصر اللّه بعد از گذراندن مدرسهء نظام ، در رژيمان سوار ، مشغول خدمت وظيفه بود . از آقاى سرلشكر مقدم فرمانده ، با تلفون خواهش كردم ، ده روزه به او مرخصى بدهد ، كه من در اين مسافرت تنها نباشم . باهم به اين مسافرت رفتيم ، هرجا اتومبيل نقصى پيدا ميكرد اين پسر فورا به زمين پريده منقصت را رفع ميكرد ، اگر پنچرى اتفاق مىافتاد ، او زودتر از شوفر لباس روى خود را بيرون آورده دست‌ها را براى شروع به كار بالا ميزد ، و دو مقابل شوفر كار ميكرد ، در هر اتفاق و رفع هر مانعى با نشاط و كيفيت سرشار ، كوشش مينمود . من در آن روزها از روى قلب ، باعليحضرت شاه سابق دعا كردم . زيرا ، با تربيت خانه ممكن نبود اين پسر ، كه منتظر بود آب را هم نوكر و خدمتكار بدهنش كنند ، اين‌طور كارى از آب درآيد و حس تعاون در او ايجاد شود . ولى شرط اساسى اين است كه افسرانى كه مأمور تربيت اين جوانها هستند ، مردمانى با شرافت و وظيفه‌شناس و باهوش و تحصيل كرده ، و مخصوصا روانشناس باشند ، كه برادران كوچك‌تر خود را خوب تربيت كنند ، و دزدى و گرگى ياد آنها ندهند ، تا همانطوريكه بدن جوانها ، بواسطهء تمرين‌هاى نظامى ، پرورش مييابد ، اخلاق مكتسبى آنها لامحاله ! بهتر نميشود ، عقب‌تر نرود ، و مخصوصا وكيل‌باشىهاى بيسواد مادى را از تماس با آنها دور دارند ، كه جوانهاى چشم و گوش بسته ، چيزهاى ناروا نبينند و نشنوند . و الا جامعه رو بفنا و زوال نهاده ، روزبروز از حيث اخلاق عقب‌تر ميرويم ، و بعد از سى چهل سال ، يكنفر مرد شريف ، در ميان مردم پيدا نخواهد شد . و واى بر روزى كه مثل امروز ، قبح بدى از ميان برود ! كم‌بارانى و كم‌نانى در اين سال بواسطهء كمى باران ، حاصل بلوكات تهران و ساوه و خمسه و عراق ، كه نان تهران از آنجاها مىآمد ، خوب نبود ، و مردم گرفتار كمى و بدى نان بودند . مشاورين دكتر ميليسپو اغلب ، كاميونهائيكه در آنها كيسه‌هاى گندم داشت ، در شهر بدوره مىانداختند ، و با اين حقه‌بازى ، به حساب خود ميخواستند مردم را دلخوش نگاهدارند ولى بيهوده ! زيرا نان دكانها همه بد و سيا و پر از مواد خارجى و مردم از صبح تا ظهر در دكانها منتظر همين نان سياه بودند ، و بدست نميآوردند . يك دو روزى در اواخر شهريور سر صداى مردم بلند شد ، و حتى جماعتى بمجلس ريختند ، و وكلا را بباد فحش و پرخاش گرفتند ، بطوريكه مدرس هم با دولت همراه شده و با پهلوى رئيس الوزراء ، دوش‌بدوش در نصيحت كردن بمردم ايستادگى كرد ، ولى كارى پيش نرفت ، و بالاخره براى تفرقهء مردم بقوهء نظامى تمسك جسته ، و حتى شليك هوائى هم كردند ، و مردم را متفرق ساختند .