عبدالله مستوفى

642

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

نصرت در كار بود . نمايندگان البته از فراكسيونهاى اكثريت تا قم و بعضى شايد بالاتر باستقبال او رفته بودند . با طياره اوراقى مبنى بر تبريك و تهنيت ورود فاتح خوزستان در شهر منتشر كرده ، تمام خيابانهاى رى و برق و ميدان و خيابان سپه مملو از جمعيت بود . سردار سپه در اتومبيل سربازى نشسته ، و همه‌جا از طرف جمعيت مورد تحسين واقع ميگشت و چراغان شهر تا سه شب ادامه داشت . چند تا سؤال مهم اين ظاهر امر بود . ولى در اينمورد ، پاره‌اى مطالب است كه نميتوان از ذكر آنها صرفنظر كرد ، و من آن را تحت عنوان چند تا سؤال مهم ، در اينجا مىآورم ، و عقيدهء خود را ، نسبت به آنها بعرض خوانندهء عزيز ميرسانم . آيا اين فتح مهم ، كه ميخ سلطنت آيندهء سردار سپه را كوبيد ، با عمليات مختصر جنگى ستون رامهرمز ، بدون خونريزى زياد ، و بدون مقاومت چندانى از طرف قواى شيخ خزعل ، عجيب نيست ؟ اين آقا شيخ ، اگر اينقدر پزوائى « 1 » بود كه به اين زودى نيرويش اوراق شده ، و قوهء جنگيش به اين سهلى و آسانى از كار ميافتاد ، چرا اينقدر عر و تيز راه انداخته بود ؟ پس اين سى و پنجهزار مرد مسلحى ، كه بوليعهد و شاه وعده مىداد ، كجا رفت و چه شد ؟ سردار سپه در سفرنامهء « 2 » خود همچو وانمود مىكند ، كه انگليسها ابتدا بالش نرم زير خزعل گذاشتند ، و براى مرعوب كردن من قدرى مقاومت هم كردند ، و يادداشتهائى هم كه در آن اعتراف بقول كمك بخزعل كرده بودند فرستاده ، سهل است رسما نوشته بودند كه ما از كمك كردن به او ناگزيريم . ولى همين كه ديدند ، من از قصد خود كه سركوبى شيخ است ، برگشت ندارم ، و بوزير خارجه دستور دادم كه يادداشتهاى آنها را پس بفرستد و پس هم فرستاد ، طناب خود را از زير بار كشيدند ، و آقا شيخ را واگذاشتند ، و شيخ خزعل هم ، كه از طرف آنها مأيوس شد ، چاره‌اى جز اطاعت نديده ، و قواى شكست خوردهء خود را متفرق كرده ، و خويش را در قدمهاى من انداخت . در اينكه انگليسها اين دو فقره يادداشت را بوزارتخارجهء ايران فرستاده ، و جدا تقاضا كرده‌اند ، كه نيروى ايران بخوزستان نرود ، و اعتراف كرده‌اند ، كه ما بخزعل قول داده‌ايم ، كه در مقابل دولت ايران از او حمايت كنيم ، و اين دو يادداشت ، بامر تلگرافى سردار - سپه ، بدست شخص مشار الملك ، وزير خارجه ، بسفارت انگليس ، پس داده شده است ، هيچ ترديد نيست . آيا مىتوان سياست دولت انگليس را طورى شناخت ، كه از يكطرف ، شيخ خزعل را تحريك بقيام برضد سردار سپه كنند ، و خود را طرفدار او معرفى نمايند ، و از طرف ديگر ، به اين زودى از ميدان بدر رفته ، و او را واگذارند ؟ كه بالاخره ، در حبس رضا شاه پهلوى ؛ جان بسپارد !

--> ( 1 ) - نميدانم پزوا كجا است ، كه اهالى آن اينقدر بىكفايت قلم رفته‌اند ، كه عوام پزوائى را براى بىعرضه‌ها علم بغلبه كرده‌اند . ( 2 ) - من اين سفرنامه را در كتاب آقاى حسين مكى خوانده‌ام ، البته ايشان هم نسخهء آن را از جناب آقاى فرج اللّه بهرامى گرفته‌اند .