عبدالله مستوفى

578

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

حقوق آنها را دولت ساليانه بعنوان سواران مستحفظ سرحدى ، ميپرداخته است . پس مقدارى از ماليات كم املاك خان و پسرعموهايش هم ، در مقابل حقوق اين سوارها پابپا ميشده ، و بالاختصاص در اين ده بيست سالهء آخرى ، به شرحى كه خوانندهء عزيز در ضمن بيان طرز عمل مالياتى ، از آن مسبوق است ، پيشكاران ماليهء آذربايجان ، شايد اسم ماكو را هم فراموش كرده بودند ، تا چه رسد باينكه همان مقدار كم ماليات عهد استبداد را از خان مطالبه كنند ، و تا اين تاريخ هيچگونه ادارهء دولتى به اين سلطنت كوچك نيمه‌مستقل نرفته و هيچيك از اهالى ، براى خود صاحب اختيارى ، جز خان نمىشناختند و خان هم هيچ آب به آن كوزه نميكرد « 1 » كه در مقابل اينهمه دارائى و نعمت بىحساب بدولتى كه همه‌چيز او از پرتو آن بود كمكى بكند ، يا يك مدرسه در اين اميرنشين خود بسازد ، و اگر خود را به جائى نبسته بود ، نه از راه علاقه بايران ، بلكه براى صرفه‌جوئى و ندادن باج و خراجش بود . من هيچ نشنيده ، و در تاريخ قاجاريه هم ، نظرم نيست خوانده باشم ، كه اقبال السلطنه و پدرانش بتهران آمده ، يا در جنگهاى ايران شركتى كرده باشند . شايد هرچندى يك بار براى عرض لحيه ، و گرفتن لقب و درجهء نظامى و شمشير و تمثال ، و از اين خردوريزها به تبريز مىآمده ، و هديه‌اى براى وليعهدها ميآورده‌اند ؛ كه در اين بيست سال آخرى و اختلال امر آذربايجان ، و نبودن وليعهد در تبريز از اين حيث هم فارغ بوده و اقبال - السلطنه كه اكثر اوقات خود را در قفقاز و روسيه و اروپا ميگذراند ، هيچ‌وقت به تبريز نميرفت . كردهاى مكرى هم ، كه انگليسها به آنها وعدهء امارت كردستان مستقل را داده بودند پاپى اين همسايه نبوده ، اقبال السلطنه هم عاقل‌تر از آن بود كه براى دولتخواهى ايران با اين همسايه‌هاى خطرناك طرفيتى بكند . اين آقايان ، چون در سرحد ايران و تركيه و روسيه نشسته بودند ، به زبان فارسى و تركى هردو حرف ميزدند ، و در آخر اسم خود هم پاشاى تركى و هم خان فارسى را توأما به كار بسته و از حيث لوازم معيشت ، و طرز زندگى هم بيشتر بروسها تأسى كرده بودند . ولى در آن واحد ، سجاياى ايرانى ، يعنى مهمان‌نوازى ، ملايمت و خوش‌رفتارى با زيردستان و مسالمت با همسايگان را ، كاملا دارا بوده ، و اگر احيانا كسى گذارش به اين سلطنت نيمه‌مستقل مىافتاد ، ناراضى از نزد آنها برنمىگشت ، اما اين اتفاق خيلى كم افتاده بود ، و رنود تهران راه ماكو را خيلى بلد نبودند ، كه اسباب زحمت خان بشوند . سردار سپه باهوش و جربزه‌اى كه براى اخذ در جبلت داشت ، بدش نيامد كه به اين اميرنشين مستقل ، كه از روز تشكيل بهيچ‌جا باج و خراجى نداده رخنه كند و خود را

--> ( 1 ) - در دهات مقدمهء هرگونه پذيرائى آب آوردن از چشمه است « آب به آن كوزه نكردن » كنايه از خود را وارد كارى ننمودن و خويش را آشنا نكردن با آن كار است نظير : « گوش خود را بدهكار ندانستن . »