عبدالله مستوفى

558

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آن‌ها ، برطبق رويه و مسلك و پارتى خود ، واقعات را آب و تاب داده ، بنفع خويش و بر ضرر رقيب ، از آن‌ها استفاده ، و حتى سوء استفاده مينمودند . آقاى فرخى ، در طوفان خود ، باز هم رباعيات زادهء طبع خويش را منتشر كرده ، مدرس را به بوقلمون ( ! ) تشبيه ميكرد . آنها ، كه برحسب امر و پافشارى رئيس مجلس گرفتار توقيف و تعقيب ، و بالنتيجه حبس قانونى شده بودند ، چند كلمه سؤال و جواب مؤتمن الملك را ، با سردار سپه ، توجيه كرده و اقدامات سردار سپه را ، براى حفظ نظم در خارج از بهارستان ، مربوط به اين سؤال و جواب دانسته تا توانستند ، در اطراف آن قلم‌فرسائى كردند . روزنامه‌هاى طرفدار سوسياليست سر مستوفى الممالك را ، براى اين نطق كه جز زادهء عصبانيت چيزى نبود بعرش برين رساندند . خلاصه اينكه ، تا چند روزى ، بازار تهمت و افترا نسبت به طرفين قضيه رواج كامل يافت ، و طرفين حق و حسابهاى يكى دو ماههء گذشته را كه بعقيدهء خود نسبت بهم پيدا كرده بودند ، بطور كامل وابستند . بحديكه مؤتمن الملك ، براى تشريح مطلب ، در جلسهء بعد مجبور شد ، در ضمن گزارش عملياتى كه مجلس ، در جلسهء قبل ، رئيس خود را باتفاق آراء بدان مأمور كرده بود ، توضيح بدهد و در اين خصوص گفت : در آن روز كه آقاى سردار سپه نزديك كرسى خطابه آمدند ، و از من پرسيدند كه من بروم ، يا بمانم ، من بايشان گفتم ، اختيار با خودتان است ، ميخواهيد بمانيد . نه ايشان از من دستورى خواستند ، و نه من مأموريتى دادم ، اگر در خارج زد و خوردى اتفاق افتاده ، و ايشان متعرض كسى شده باشند ، مربوط بصحبت آن روز نيست و سپس ، اضافه كرد : حتى آمدند ، اظهار داشتند كه جمعى هم در پائين مشغول بىنظمى هستند . گفتم رأى مجلس منحصر بطالار جلسه بوده است . فقط آن‌ها را ، كه در طالار جلسه بىنظمى كرده‌اند ، توقيف كنيد و مطابق گزارشى كه بعد از تحقيقات رسيده است ، سيزده نفر از آن‌ها محركين اصلى هستند . تصور مىكنم ، آقايان اين اندازه توقيف را ، دربارهء آن‌ها كافى بدانند ، و اجازه بدهند ، كه آن‌ها را هم مستخلص كنند ، مجلس هم ، با « صحيح است » همگانى خود ، پيشنهاد ايشان را پذيرفت و سر غائله هم آمد . با وجود خصوصيت‌هاى صد و چهل پنجاه سالهء خانوادگى ، با مستوفى الممالك براى اينكه دمكراتها آقا را از يخهء خود پائين انداخته « 1 » و او را ، با همهء آريستو كراسى كه

--> ( 1 ) - « از يخهء خود پائين انداختن . » كنايه از قبول فرزند غير بعنوان مادرى و فرزندى است . چون نميدانم در چه دوره‌اى و در نزد كدام قوم يا ايل از ايرانيها مرسوم بوده است كه همين كه ميخواستند كسى را بفرزندى قبول كنند براى محرميت ( ؟ ) پيراهن گشادى براى مادر خانواده تهيه كرده بچه را از يخه وارد ميكردند و از پائين پيراهن بيرون مىآوردند و اين عمل را بمنزلهء زايمان بشمار آورده و با اين تشريفات بچه فرزند خانواده ميشد . البته اين عمل تشريفاتى قانونا معنى نداشت ولى در هرحال اين كار مرسوم بوده است كه از همين روز ، اين كنايه اتخاذ شده و در مواردى كه من غير حق كسى ، كسى را به خود نسبت ميدهد به كار بسته مىشود . مقصود از استعمال اين كنايه در اينجا آريستوكراسى اخلاقى آقاى مستوفى الممالك و ادعاى بىاصل دمكراتها در منتسب كردن آنمرحوم بخودشان است . آقا هيچوقت در مجامع حزبى آنها حاضر نميشد و خود را عاليجناب‌تر از آن ميدانست كه از آنها استفادهء حيثيتى نمايد و اين دمكراتها