عبدالله مستوفى
498
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بدنى كرد ، و حتى دندان يكى از آنها را شكست . باقى از ترس مجازات ، بسفارت روس رفته ، متحصن شدند . چند نفرى هم كه نه روزنامهنگار بودند و نه سابقه و دانش و وزن اين مقوله صحبتها را داشتند ، براى تظاهر ، به آنها پيوستند . ولى هيچوقت ، عدهء آنها از انگشت شمار تجاوز ننمود . مردم تحصن در سفارت بيگانه ، آن هم سفارت روس بالشويك را ، بيشتر از اين اعمال تجاوزكارانهء سردار سپه دشمن ميداشتند . مخصوصا از فرخى ، كه با افكار بالشويك مآبانهء خود هرروز به پروپاچهء يكى از سران قوم مىپيچيد ، بسيار ناراضى بوده و اگر افسوس و اسفى داشتند ، براى آن بود كه چرا زير شلاق سردار سپه نيفتاده ، و توانسته بود خود را بسفارت روس برساند . اما راجع به چند نفر غير روزنامهنگار همه ميدانستند كه اين آقايان كوچكتر از آنند كه طرف تعرض سردار سپه واقع شوند ، يا اساسا داراى فكر و عقيدهاى ، اعم از مثبت يا منفى باشند و به همين جهت همه به آنها مىخنديدند ، و سفارت روس را بداشتن اين قماش تكيهگاهها تبريك ميگفتند كه اگر بزندهها و مردهها برنمىخورد ، آنها را اسم ميبردم تا خوانندهء عزيز هم در خنده با مردمان آن دوره شريك شود . شايد بتوان ، يكى از خوشبختىهاى سردار سپه را در كاميابى خود اين قماش دشمنان دانست . امروز شايد اكثر تعجب كنند كه با وجود حكومت مشروطه و قائم بودن مجلس و بودن سران آزاديخواه ، چگونه بوده است كه سردار سپه مثل عابس « 1 » قدم بميدان استبداد ميگذاشته و « هل من مبارز » ميگفته و همه ساكت ميماندهاند . سبب سكوت آزاديخواهان همين مداخلهء فرخى و امثال او و بالاخره ، تحصن آنها در سفارت بالشويك بود كه آزاديخواهان واقعى و اكثريت ملت حقيقى ، هم از امثال فرخى و هم از اعمالى نظير بستى شدن در سفارت بالشويك ، فرسخها بدور بوده ، و همگى شلاق خودى را به زير حمايت خارجى رفتن ترجيح ميدادند . حقشناسى از زحمات سردار سپه را هم كه كشور را آرام كرده و براى كندن ريشهء
--> ( 1 ) - عابس بن شبيب شاكلى يكى از رجال كوفه و يكى از شيعيان و از شجاعان زمان خود بود كه در وقعهء طف شهيد شده است . وقتى كه اين مرد به تمام معنى براى دفاع از عقيده و امام خود بميدان آمد ، چون افراد و سران قشون مخالف از شجاعت او خبر داشتند ، كسى بميدان او نيامد . يك چند اين مرد با ايمان شجاع بىمعارض در جلو كوفيها ايستاد و با رجزهاى معمول زمان آنها را تحريك كرد ، باز هم كسى كه جرأت مبارزه با او را داشته باشد ، پيدا نشد . عابس از اين وضع عصبى شده زره را از تن و خود را از سر برگرفت و دستها را بالا زده ، شمشير بدست ميان جماعت افتاد . مردم كوفه از جلو او فرار ميكردند ولى اين فرار مانع نبود كه از پشت سر به او طعن و ضرب وارد بياورند . بالاخره از كثرت جراحت شهيد شد . اشخاصى را كه بىمحابا وارد كارى ميشوند بعابس تشبيه ميكنند . اگر شبيهخوانى سابق امروز هم رواج داشت ، البته حاجتى به اين حاشيه نبود ، زيرا ميرزا محمد تقى تعزيه گردان اين وقعه را خيلى خوب و مطابق با روايات و تواريخ ، بدون قصر و اشباع بنمايش ميگذاشت و تعزيهء عابس و شورب غلام او يكى از تعزيههاى كلاسيك بىپيرايهء اخلاقى دوره بشمار مىآمد و من اين جملهها را براى جوانها كه از رجال ادبيات قديم بىاطلاعند نوشتهام و از آقايان ادباى قديم از اين توضيح واضح عذر ميخواهم .