عبدالله مستوفى
496
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
شهر ، امرى طبيعى ، و خبردار شدن سردار سپه از اين مراوده ، بوسيلهء خواندن گزارشهاى نظميه ، چيز بسيار سادهايست . مشكلى كار در اخذ تصميم ، در جلوگيرى از عمل است ، كه سردار سپه داراى اين قوت نفس بوده ، و امر داده است كه مواظب رفتوآمد خانه باشند ، و همينكه اين دو نفر وارد خانه ميشوند ، ورود كرده ، بعد از تشخيص هويت مهمانها ، صاحبخانه را جلب نمايند ، و بعد هم ، كه به مقصود خود نائل شده است ، در بزرگ كردن قضيه ، اولا بوسيلهء انتشار در شهر ، و ثانيا تحريك تقاضاى مرد ، در مجازات اين دو زن و ثالثا با وجود عدليه ، در صدور حكم حاجى آقا جمال ، در حد زدن به آنها ، كوتاه نيامده ، و حكم شرعى را باجرا رسانده ، و سفارت انگليس را در بنبستى گرفتار كرده است ، كه راهى جز صرفنظر كردن از خدمت دو نفر از مأمورين ورزيدهء خود ، نداشته باشد . چنان كه بعد از چند روز ، اسمارت و بريجمن ، هردو از ايران رفتند ، و شنيدم كه اسمارت ، در سال قبل در مصر سمت وزيرمختارى داشته است . بعضى هم هستند ، كه معتقدند انگليسها براى اينكه سردار سپه را عامل اصلى كودتا وانمود كرده و او را شخصى معرفى كنند ، كه از آنها هم ، ملاحظهاى نداشته و نسبت به اعضاى سفارت آنها نيز ملاحظهاى ندارد خودشان دستور اين اقدام را بسردار سپه دادهاند ! ميگويند در ادوار گذشته ، حاكمى بولايتى رفت . مردم اين ولايت اعتنائى بشأن اين حكمران نكردند و مأمورين او را كه براى وصول ماليات ، يا اجراى احكام به اين سر و آن سر ميرفتند ، جواب ميكردند . حاكم برادرى داشت ، كه همراه و طرف مشاورهء او بود . در مشورت برادرانه قرار گذاشتند كه فردا ، حاكم اين برادر خود را فلك كند و چوب وافرى به او بزند كه مردم شهر حساب كار خود را بكنند و از سطوت خان حاكم ترسيده ، مأمورين او را جواب نگويند ! البته اين چوبكارى حاكم نسبت ببرادر خود اثرى در مردم نكرده ، به همان بىاعتنائى سابق باقى ماندند و براى دفعهء دوم و سوم و . . هم اين چوبكارى لزوم خود را نشان داد ، و نتيجهاى كه از اين عمل حاصل شد ، اين بود بقيهء حاشيهء صفحهء قبل
--> است كه سرش گرم روزنامهخوانى است ، در صورتى كه مقصودش استراقسمع بوده است ، ولى اين جمله فقط چند ماهى در وزارت خارجه شيوع پيدا كرد و چون مثل حقبجانب ، طرف حاجت نبود ، كمكم از بين رفت و فراموش شد . از اين جمله نتيجه ميگيريم كه همانطور كه در دمكراسى بايد تعليم و تربيت و زبان و قلم آزاد باشد ، و جلو ترقى افراد گرفته نشود همانطور در ادبيات و زبان هم نبايد قيد و بندى در لغات و استعارات در كار باشد ، هرچه همه گفتند ، بايد نوشت ، كه محفوظ بماند و زبان از حيث كنايه و استعاره كه بيشتر از هرچيز مايهء شيرينى يك زبان است ترقى كند . كار ابزار گل و بلبل و ساده و باده و استعارات نجومى و فلكى كهنه شده و اكثر با موازين علمى هم مطابقه ندارد ، بايد آنها را دور انداخت و كنايات و استعارات و لغاتى كه متناسب با قرن اتم باشد پيدا كرد و راه آن هم جز بآزاد گذاشتن و تشويق از ايجاد استعارات جديد به نوشتن در كتابها نيست ولى كى اين كار را بكند ؟ قديمىها اصلاها با اين عقيده ، دشمنند ، جوانها هم بىرودربايستى مينويسم نه عقلشان ، و نه حوصلهشان ، هيچيك ، به اين كارها نميرسد .