عبدالله مستوفى

454

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بروباهى گفتند چند تا حيله بلدى ، كه از گير سگ فرار كنى ؟ گفت هزار تا ! ولى بهتر از همه آنست ، كه نه من او را ببينم ، و نه او مرا ! آيا براى ما بهتر نيست كه اصلا « از معاملهء با اين در آجرى « 1 » » صرفنظر كرده « بسرى كه درد نميكند ، دستمال نبنديم . » ؟ و « با خرس جوال نرفته ، » با كسانى كه « زورشان از ما زيادتر و عقلشان از ما كمتر است ، » اصلا سروكار نداشته باشيم ؟ و اساسا « شعر نگوئيم تا گرفتار تنگى قافيه نشويم ؟ » و « دور از شتر بخوابيم كه خواب آشفته نبينيم ؟ » آيا بصلاح و صرفه ما نزديكتر نيست ، كه ( چنان كه در صفحهء 153 همين جلد پيش‌گوئى كرده بودم ، ) حالا كه بخواست خدا ، « دم خود را از دم اين شتر رها كرده ، روى چهار دست و پا صحيح و سالم به زمين جسته ، و راه هم افتاده‌ايم ديگر « با بزرگان پيوند نكنيم » ؟ و « عطاى اين مردمان زورگوى بىمنطق را ، بلقايشان بخشيده » « نه شير شتر بخواهيم و نه ديدار عرب » ؟ ؟

--> ( 1 ) - در دهات و قصبات كه خانه‌ها اكثر گلى است اصلا آجر يافت نمىشود كه ولو ستون طرفين در را آجرى بسازند . بنابراين در خانه‌اى كه طرفين آن آجركارى باشد طبعا دليل تمكن صاحبخانه و نشانهء آنست كه مالك آن بندى بخرج گزاف حمل‌ونقل آجر و پرداخت قيمت آن ندارد « معامله با در آجرى » مثل « با بزرگان پيوند كردن » كنايه از عدم تناسب بين طرفين معامله است كه يك طرف كه دارائى و تمكنش زيادتر است البته زورگوئيش هم بيشتر است و اين تعبير در دهات خيلى معمول مىباشد . بقيهء حاشيهء صفحهء قبل تا آنجا كه اين مذاكرات و اسم اشپخدر بدربار فتحعلى شاه رسيده است . قبلهء عالم تصور فرموده‌اند كه اگر اين اشپخدر يا انيستكتور از بين برود فتح نصيب ايران خواهد شد و قشون روس با از ميان رفتن همين يكنفر مغلوب قشون ظفرنمون خواهد گرديد و به اين نظر از حاجى ميرزا محمد كه ملائى اخبارى و اهل رى و عالم با عملى بوده است خواهش مىكند كه سر اشپخدر را بوسيلهء دعا و عميات ماوراء الطبيعه بتهران بياورد و حاجى ميرزا محمد چند روز براى اين كار وقت ميخواهد و به حضرت عبد العظيم ميرود و در آنجا باصطلاح چله‌نشين مىشود و گفته‌اند كه تمثالى از اشپخدر كشيده و عزيمت‌هائى خوانده و آخر كار هم روز چهلم شاه نزد او ميفرستد كه امروز روز وعده است و از سر اشپخدر خبرى نيست . حاجى ميگويد اگر اسب حامل سر در يك منزلى شهر لنگ شده باشد تقصير او نيست . فردا صبح سر اشپخدر را مىآورند و همانطور كه حاجى ميرزا محمد گفته بوده است حامل در كرج كه بمناسبت قصرى كه شاه در آنجا باسم پسرش سليمان ميرزا ساخته بوده است سليمانيه معروف بوده شل شده و معطلى حامل سر از اين راه بوده است . اين جمله را همهء مورخين نوشته و معمرين هم گفته‌اند . بعد از اين واقعه فتحعلى شاه سر امپراطور را از حاجى ميرزا محمد ميخواهد حاجى ميگويد من بر اثر همين عملى كه كرده‌ام به زودى دنيا را وداع خواهم گفت . آوردن سر امپراطور از عهدهء من خارج است و چون مىبيند كه از دست فتحعليشاه خلاصى ندارد بعتبات ميرود و در بغداد در ضمن بلوائى كشته شده است « انگار ميكنى سر اشپخدر را براى من آورده است . » از همين راه مثل سائر شده و در مواردى كه كسى از شخصى توقع زياد دارد گفته مىشود .