عبدالله مستوفى
450
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
و نمد و روفرشى آبدارى را در زير درختى افكنده وسايل را فراهم كنند ، و ما كمى بعدتر به آن نقطه رفته ، يك ساعتى بنشينيم و هواخورى كرده برگرديم » « يكى از روزهاى بهار ، كه حولوحوش آسياى دولاب پر از سبزه ، و درختهاى اطراف نهر آسيا پر از برك شده بود ، اينجا را براى اين تفريح يكى دو ساعتهء خود تعيين كرده و آبدارى و قبل منقل را از پيش فرستاده بوديم كه خودمان قدرى بعدتر سوار شده به اين محل برويم . در اين ضمن ، شيخ عباس وارد شد . اين شيخ يكى از عربهاى خدام عتبات بود كه از چندى پيش ، پاتاوهء خود را در خانهء ميرزا على محمد خان پسر ميرزا ابو القاسم قائممقام ، داماد ما باز كرده و نديم او شده بود . شيخنالودهء بىبدلى بود و با لهجهء عربى ، فارسى را خيلى مضحك حرف ميزد ، و گذشته از لودگى طبيعى ، همان حرف زدن راسته حسينى ، و تعبيرات عجيب و غريب و آوردن كلمات عربى ديمى عراقى ، در ضمن فارسىگوئى او ، مايهء تفريح بود . شيخ عباس هيچكارى را بىلودگى ، ورگذار نميكرد و حتى در دعا هم ، دست از ظرافت عربى خود برنميداشت . » « سفر اولى كه از عتبات بتهران آمده ، و بخانهء ميرزا على ، پدر داماد ما فرود آمده بود ، در همان هفتهء اول ، ميرزا على ناخوش سختى شد . شيخ عباس ، بعد از نيمه شب كه ساعت استجابت دعاست ، برخاسته وضو گرفت و به بام خانه برآمد ، كه براى شفاى مريض دعائى بكند . ميرزا على محمد خان ، داماد ما ميگفت ده پانزده دقيقه ، بعد از شيخ منهم ميل كردم ، بروم و دعائى براى سلامت پدرم بكنم . براى اينكه شيخ را از مناجاتش باز نداشته باشم ، بىسروصدا به بام برآمد . ديدم ، شيخ به فارسى ( ؟ ) دارد دعا مىكند . ميگويد خدايا ؟ تو از همهكس بهتر ميدانى كه عجم عقل درستى ندارد . از كارخانهء تو هم بىخبر و بخرافات خيلى معتقد است ، منهم تازه وارد اين خانه شده و بر تو پنهان نيست كه جاى ديگرى هم ندارم ، بروم ! اگر اين پيرمرد بميرد ، من ديگر نميتوانم در اين خانه بند شوم ، زيرا همه خواهند گفت از قدم اين مردك عرب بود كه پدر ما مرد و نان من آجر خواهد شد ! خدايا ! اگر بعلم تو گذشته است ، كه در اين روزها پيرمردى را به اين سن و قطر و قواره ، از دار دنيا ببرى ، من يهودى ، كه در اول محلهء يهوديها ، دكان بقالى دارد سراغ دارم كه از حيث گندگى شكم ، و قطر گردن و حتى ريش جو گندمى ، عينا مثل اين پيرمرد و در شباهت صورت هم كاملا مثل اوست ! خدايا ! او را بكش و اين پيرمرد سيد اولاد پيغمبر را از اين مرض شفا بده ! اگر هم اصرار داشته باشى كه همين پيرمرد را از دنيا ببرى لامحاله از اين مرض او را نجات بده ! بعد از يك ماه هم ميتوانى او را دوباره ناخوش كنى و ببرى . خدايا ! در دستگاه تو عجله راهى ندارد ، عجله كار كسى است كه از فوت وقت بترسد ، تو قادرتر از آنى كه عجله كنى ! خدايا ! تو را بجدش قسم مىدهم ، كه اگر بر او رحم نميكنى ، بر من رحم كنى ! »