عبدالله مستوفى
313
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بربخورم ، كه دور و ور من بپلكد ، و اظهار خلوص كند با يقين به دوروئى و تملق او از نوازشش كوتاهى نميكنم . انسان محبت را ولو ظاهرى و از روى غرض خصوصى و اغفال و از طرف گربهاى هم باشد دوست دارد . امروز نميدانم اوضاع فرانسه چيست ؟ ولى از نوشتجات ويكتور - هوگو مستفاد مىشود كه در زمان او پيرزنهاى كهنه چين پاريس هم با وجود دست تنگى طبيعى خود ، گربه نگاه ميداشتهاند و مسلما محرك اين كار جز حاجت طبيعى بشر ، به كسى كه او را دوست بدارد چيز ديگرى نبوده است . واقعا اگر پيرزن بىكسوكار گربه هم نداشته باشد ، كى او را دوست ميدارد ؟ و اين حاجت طبيعى بشرى را بچه وسيله رفع مىكند ؟ امروز بعضى جوانها در كشور ما پيدا شدهاند كه با وجود تمكين يالقوزى « 1 » را بر داشتن زن و فرزند ترجيح ميدهند و از راه انداختن خانه و زندگى تن ميزنند . بايد از اين آقايان عزيز پرسيد وقتى پير شديد ، و پدر و مادر و عمو و دائى و عمه و خاله و خواهر و برادر و برادرزاده و خواهرزادهها مردند ، و يا دنبال زندگى خود رفتند چه ميكنيد ؟ و اين حاجت مبرم بشرى ، يعنى دوست داشتن و طرف دوستى واقع شدن را بچهوسيله رفع مينمائيد ؟ مرحوم ميرزا عليمحمد اصفهانى حكيم استاد فقه و اصول مدرسهء سياسى چون خودش با اين پيشآمد تصادف كرده و رنج پيرى و بىكس و كارى را كشيده بود ، بشاگردان خود ميگفته است زودتر زن بگيريد ، و خانه و زندگى راه بيندازيد و بدانيد كه بين پسند شما و دخترها تناسب غير مستقيم در كار است . شما هرقدر مسنتر شويد ، مشكل پسندتر ميشويد ولى به همان اندازه رغبت دخترها هم بشما كمتر مىشود . آنكه شما مىپسنديد شما را نمىپسندد ، و نتيجه اين مىشود كه در پيرى كسى كه شما را دوست بدارد ، در حولوحوش خود نخواهيد داشت ، و مثل من هميشه ملوم و محسور خواهيد بود و تا نفس آخر ، بهر گدائى كه چندتا بچه در حولوحوشش مىپلكند به نظر حسرت نگاه كرده و خود را ملامت خواهيد كرد ! از اواخر سال 1324 ، من از زن و فرزندم دور شدهام . خانم مستوفى ، بدستور دكترها براى معالجه ناگزير بود بلندن برود ، پسر بزرگم نصر اللّه را كه خود نيز معالجه لازم داشت ، براى پرستارى او و معالجهء خودش ، با او روانه كردم . نيره دخترم هم بعد از گرفتن ديپلم ليسانس از دانشسراى عالى ، و ورود بشغل دبيرى ، بتوصيهء شوراى فرهنگى
--> ( 1 ) - يال و كاكل براى حيوان ، پوشاك سر و گردن و پيشانى است . قوز هم در اينجا بمعنى محل قوز و كنايه از پشت و دوش و گرده است . در اصطلاح عوامانه به كسانى هم كه از زن و زندگى شانه خالى ميكنند يالقوز يعنى مجرد و خانه بر دوش ميگويند . البته براى من اشكالى نداشت كه بجاى يالقوزى تجرد يا لامحاله خانه بر دوش بنويسم . انتخاب اين كلمه براى لچر كردن عمل است كه آقايان اينكاره بدانند كه اسم آنها در جامعه چيست و مردم آنها را چگونه توصيف مينمايند و چه اسم و صفتى به آنها ميدهند .