عبدالله مستوفى
286
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
و همگى براى تنفس بيرون آمديم من و نمايندهء يكى از دول بزرگ باهم اتفاق افتاديم . اين مرد محترم كه يكى از رجال معروف دنيا بود ، به مجرد خروج از مجلس ، دست بجيب برده يويوى خود را بيرون آورد و با كمال عجله بند آن را بدست كرده و مشغول شد . در ضمن به من ميگفت « آقاى رئيس شما از اين به كار نمىبنديد ؟ چيز خوبى است ، هم تفريح دارد و هم بند دست را محكم مىكند . » در صحبتهاى عادى هم كه نقل مجالس مىشود ، همين مد كه جز انتشار از طرف ذينفعها اصل و ريشهاى ندارد در جريان است . يك چند مد شده بود كه ايران كم باران و بالنتيجه كم رودخانه و كم چشمهسار را كشور كشاورزى معرفى كنند ! حتى ، مردمان فكور عاقل هم همهجا ميگفتند اين كشور نبايد دنبال صنعت برود « ما بايد همان كار را بكنيم كه باباهامان ميكرده و چله ميرشته و قبامان ميكردهاند « 1 » . » مد شدن اين صحبت در محافل ، از شاهكارهاى انتشارى آنهائى بود كه نميخواستند در ايران صنعت رواج بگيرد ، و از رواج بازار تجارت آنها كاسته شود . منتها آن روزها رضا شاه پهلوى بر اين كشور حكومت ميكرد و ديكتاتورى او مجالى باينكه از اين انتشار نتيجه بگيرند نميداد . اين روزها هم مد شده است كه همه بگويند حال زارع و كشاورز در ايران بد است . شايد حال كشاورزان در فرانسه و انگليس بهتر از ايران باشد ، زيرا افراد اهالى كلنىهاى اين دو كشور لوت و عور ميگردند تا حال افراد فرانسه و انگليس خوب و خوش باشد . حال مالك و تاجر و كاسب و پيشهور و عملهء اين دو كشور هم بهتر از اين اصناف در كشور ماست من هيچوقت با زارع اروپائى سروكار نداشتهام كه از اعماق زندگانى آنها خوانندهء عزيز را مسبوق و مقايسهاى بين آنها و كشاورزان خودمان برقرار كنم ولى در سال 1907 كه بپاريس رفتم ، در كمدى فرانسه نمايشى باسم بلانشت ميدادند كه در آن زندگى يك زارع را به خوبى تشريح ميكرد . من از اين نمايش حكم ميكنم كه زندگى رعيتى كشاورزان اروپا هم مانند زندگى كشاورزى ماست . كشاورزان ايران عادت ندارند كه مثل كشاورز اروپا و روزهاى يكشنبه ، در روزهاى جمعه لباس نوترى بپوشند . ولى لباس كرباسى هرروزشان ، مسلما تميزتر از لباس كشاورز اروپاست ، من پيراهنى بر تن پدر بلانشت قهرمان نمايش فوق الذكر ديدهام كه قسمت داخل دو آستين آنكه با تن تماس داشت از چركى مانند جلقابهاى بيست سال قبل آشپزهاى مردانهء خودمان و پيدا بود كه از روزى كه به تن كرده است رنگ صابون نديده غذايش جز نان و اندكى پنير كه با نهايت صرفه با چاقوى جيب خود ، از يك نان پف كردهاى ببزرگى يك غربال ميبريد ، و صرف ميكرد چيزى نبود . اطاقش با اينكه قهوهخانه
--> ( 1 ) - كارى بكن ، بابات ميكرد . * چله ميريشت ، قبات ميكرد اين شعر در دهات عراق ( اراك ) در تعبير باشخاصيكه بلندپروازى دارند و ميخواهند از ذى پدرى خارج شوند متداول است .