عبدالله مستوفى

265

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

و در هرحال من بآقايان قول مىدهم كه هيچ جا را نخواهند گرفت و عنقريب اين بازيها تمام مىشود و به زودى زير دگنك ملت حقيقى خواهند افتاد . و لولئين براى آنها يكى هزار تومان خواهد شد . به آنها نصيحت ميكنم كه « اينقدر بپزند كه بتوانند بخورند » « 1 » . آوازت را خواندى منهم ميخواهم برقصم در دوره‌ايكه حمل‌ونقل بوسيلهء حيوانات باركش به عمل ميآمد ، كاروان سنگينى از شهرى بشهرى ميرفت . در بين باركشهاى اين كاروان ، يك شتر و يك الاغ بود كه قدرى ضعيف شده بودند . بار سالار صلاح دانست كه يكى دو منزل اين دو حيوان را زير بار نكشند ، كه قدرى قوت بگيرند . جهت جامعه ضعف و بىبارى اين دو حيوان را باهم نزديك كرده ، با يكديگر رفيق شدند ، و چون بارى هم نداشتند كسى خيلى متوجه آنها نبود و از دنبال كاروان راه ميپيمودند . خط راه از كنار مرغزارى ميگذشت . دو رفيق از عدم توجه كاروانيان استفاده كرده ، مشغول چرا شدند . كاروان رفت و آنها را بجا گذاشت . شتر بالاغ گفت ، رفيق خدا اين نعمت را نصيب من و تو كرده است كه از رنج راه بياسائيم ، و چند روزى در اين مرغزار چرا كنيم ، و آبى به پوست بيندازيم . الاغ گفت همين طور است كه ميفرمائيد . بهتر است كه قدرى به داخل مرغزار برويم كه درختهاى بيشه‌ها ما را از نظرها مستور دارد . شتر اين فكر را پسنديد . جلوتر رفتند و از قضا در پشت درختها بچشمهء آب صاف و زمين پرعلفى رسيدند ، و در ظرف چند دقيقه توانستند خود را سير و سير آب كنند . شتر در گوشه‌اى نشسته مشغول نشخوار شد و الاغ در ميان علفها خر غلطى زده ، برخاست و بشتر گفت : رفيق آوازم ميآيد ! . ميخواهم ، يكدهن بخوانم ! شتر گفت : مبادا چنين سفاهتى را مرتكب شوى كاروان خيلى دور نرفته است صداى تو را ميشنوند ، بسر وقت ما مىآيند ، و از اين نعمت محروم ميشويم . الاغ گفت امكان ندارد . من بايد آواز خود را بخوانم ! آنچه شتر التماس كرد ، بخرجش نرفت و عرعر خود را سر داد . شتر درست فهميده بود . كاروانيان كه چندان دور نشده بودند از صداى الاغ متوجه شدند كه دو حيوان بىبار عقب مانده‌اند . بار سالار دو نفر را مأمور كرد بروند حيوانات را پيدا كرده بياورند . بالجمله ، در نتيجهء اين آوازه‌خوانى ، به زودى مأمورين رسيدند و شتر و الاغ را سينه كرده « 2 » از مرغزار بيرون آوردند ، و از دنبال كاروان روبراه نهادند . قبل از اينكه بكاروان برسند ، برود عظيمى برخوردند . دو نفر شاگرد چاروادار يا بوهاى رونده زير

--> ( 1 ) - « آنقدر بپز كه بتوانى بخورى » از مثالهاى ساير و هميشه در تشر و تهديد باشخاصى كه كار بىرويه‌اى كرده باشند به كار ميروند . ( 2 ) - « سينه كردن » كنايه از خارج كردن آدم يا چهارپا از جا و محلى است كه بيرون شدگان مايل باقامت در آنجا باشند و با جبر و عنف آنها را خارج كنند . اين اصطلاح دربارهء بقيه در حاشيهء صفحهء بعد