عبدالله مستوفى

204

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

را به سيد دادم . سيد هم نظر شما را پسنديد . من براى او از سپهسالار وقت گرفتم و او را باطاق سپهسالار هدايت ، و در را رخنه كرده ، براى استراق سمع پشت در ايستادم . بعد از ورود و طى تعارفات معمول ، سيد اظهار داشت : كه اينها ميخواهند كابينهء حضرت اشرف دولت مقتدر بادوامى باشد ، كه مدتى بر سر كار بماند و بكارها سروصورتى بدهد و ميگويند ، بايد جمعى از فضول‌ها و پرچانه را هم توقيف و تبعيد كرد ، سپهسالار به اين جمله از بيانات سيد جوابهائى مىداد كه تماما بخصوص در قسمت اخير ، مثبت بود . سيد گفت ولى راجع بوزارت داخله نظر دارند كه كسى متصدى آن بشود كه منويات حضرت اشرف و آن‌ها را به خوبى بتواند اجرا كند و به طرفين محرم بوده ، و بلاواسطه ، هر دو طرف را ملاقات ، و دستورات را اجرا نمايد . سپهسالار هرقدر خواست در جريان صحبت اين قسمت را نشنيده ، و كم‌اهميت گرفته سر مطلب را هم بياورد ، نشد و سيد پافشارى كرد . من از پشت در متوجه شدم كه تشنجات عصبانى سپهسالار دارد شروع مىشود . زيرا يكى دوبارى دستش به سمت كلاه رفت و حركتهاى كوچكى بكلاه داد ، بالاخره به سيد گفت اگر من بايد اين كار را عهده‌دار شوم بايد لابشرط باشد . سيد گفت البته آنها ، در لابشرطى كابينهء حضرت اشرف حرفى ندارند ، منتها ميخواهند از طرف وزير داخله‌اى كه خود حضرت اشرف انتخاب خواهيد فرمود خاطرشان آسوده باشد . سپهسالار گفت اگر شخص معينى را در نظر گرفته و توصيه‌اى نسبت به او كرده‌اند ، اسم ببريد ، شايد با نظر من هم موافق باشد در صورتى كه خيلى نامربوط نباشد ، البته منهم رعايت نظر ايشان را ميكنم ، سيد گفت نظر آنها به بنده است ! به مجرد اداى اين جمله دست سپهسالار به سمت كلاه رفت و يك دوبارى كلاه را بدور سر چرخاند و مثل اينكه ميخواهد با كسى كشتى بگيرد كلاه را بسر محكم كرده گفت به تو ؟ به تو ؟ هرگز ! بهيچوجه ! من از رياست وزرائى كه تو سيد جيمبو وزير داخله‌اش باشى عار دارم . عجب روزگارى شده است ؟ اين سيد دو قازى هم ميخواهد ، وزير داخله بشود ، آن هم در كابينه‌اى كه من رئيس الوزرايش باشم ! پاشو برو پى كارت ؟ برخيز ! معطل نشو ! اينها همه تقصير اين مهذب الملك . . . است كه مرا به اين كثافت‌كاريها واميدارد ، و براى من از اين دوست‌ها و كارچاق‌كن‌هاى نكره مىتراشد . البته سيد از همان « پاشو برو پى كارت » اولى ، برخاسته بود و اين جمله‌هاى آخرى كه مربوط به من بود ، و ضمنا به سيد هم برميخورد ، بدرقهء راه او ميشد . من ديدم ماندن من و مواجهه با سيد خيلى بىمناسب خواهد شد . خود را از پشت در كنار كشيدم . سيد رفت . ولى سپهسالار ، همچنان در خشم خود باقى است ؛ و دم‌بدم ميگويد : اين مهذب الملك . . . كجاست ؟ بطوريكه ناچار شدم عمارت و باغ را ترك گويم . حالا آمده‌ام ، از شما خواهش كنم كه نزد حضرت اشرف برويد ، و چيزى بگوئيد كه از سر خشم پائين بيايد . ما كه از آتش رياست وزراى ايشان گرم نشده‌ايم از دود خاموش