عبدالله مستوفى

187

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

خواهم خورد ؟ على گفت شيربرنج ! از هم جدا شدند . خليفه تا وقت ظهر كارهاى خود را تمام كرده ، هاروهور « 1 » گرسنه به خانه آمد . پرسيد نهار چه داريم ؟ گفتند شيربرنج ! عمر بداخم بود ، بداخم‌تر شد ، و از خانه بيرون آمد . بخانهء خواهرش رفت پرسيد : نهار چه داريد ؟ گفتند : شيربرنج ! . عمر معطل نشد ، و بچاك زد و به دو سه جاى ديگر هم كه ميتوانست آنجاها خراب شود ، سرى زد . آنها هم جز شيربرنج چيزى نداشتند . از فرط بورى « 2 » سر بصحرا گذاشت . از قضا در حول و حوش مدينه هم بعمله و آب‌كش و كارگرى برنخورد كه خود را سربار آنها كند . بالاخره ، خيلى دور از شهر بشتر چرانى رسيد . بعد از خوش‌وبش « 3 » معمولى چون هيچ احتمال نميداد كه شتر چران هم شيربرنج داشته باشد ، بدون پرسش از ماهيت غذا گفت من خيلى گرسنه‌ام غذائى براى من بياور . شتر چران گفت امروز غذاى خوبى تدارك ديده‌ام . معلوم مىشود تو هم از اين غذا قسمت داشته‌اى و الا من معمولا خيلى زودتر از اينها نهار ميخورم و بلافاصله برخاست ، و پس از مدت كمى سفرهء پشمينهء خود را پهن كرده و ظرفى پر از شيربرنج ! جلو عمر ميان سفره گذاشت . حال جناب خليفه بسيار بد شد و بدون اينكه حرفى بزند ، برخاست و به راه افتاد . شتر چران حيرت زده جلو او را گرفت و سبب اين رويه را كه در نزد اعراب بسيار ناپسنديده است ، پرسيد . عمر گفت : امروز از كسى كه خيلى ادعاى علم بمغيبات مىكند پرسيدم : نهار امروز من چيست ؟ گفت شيربرنج ! . من براى اينكه خلاف پيش‌گوئى او را باجرا برسانم عزم كردم امروز شيربرنج نخورم . در شهر بهرجا رفتم جز شيربرنج چيزى نداشتند . مخصوصا از شهر بيرون آمدم كه از شر اين شيربرنج ملعون خلاص شوم . اينجا هم باز گرفتارش شدم ! شتر چران كه البته خليفه را نمىشناخت ، گفت : تو عجب مرد عنود لجوجى هستى ! مردك ! شيربرنج را بخور و برو . دست اين مرد را كه مسلما يكى از اولياى خداست ببوس و سر بسپر ! ولى عمر همچنان در استنكاف خود باقى بود ، و

--> ( 1 ) - هاروهور دو كلمه‌ايست كه مركبا براى اشخاص خيلى گرسنه صفت مىآورند معنى هار معلوم است و ميتوان مناسبتى با گرسنگى براى آن فرض كرد . اما « هور » هيچ معنى مناسبى با مفهوم گرسنگى ندارد و جز تحريف شدهء هار ، كه « الف » را به « واو » تبديل كرده‌اند ، چيز ديگرى نيست . ( 2 ) - بور بمعنى دو رنگ است كسى كه با كمال اميدوارى نااميد مىشود و در انجام كارى كاميابى حاصل نميكند ، وقتى خبر اين ناكاميابى را بشنود ناگزير رنگ چهره‌اش برحسب آن كار سرخ يا زرد ، يا سياه مىشود . در اين موارد ميگويند رنگ‌برنگ شد . اصطلاح يا كنايهء « بور » هم از همين جا آمده است . از قضا با بور عربى كه بمعنى حيلت و خسران و بدى عاقبت است نيز بىمناسبت نيست . ( 3 ) - خوش‌وبش كه من براى ريشهء « بش » آن هيچ مناسبتى با مفهومى كه ميخواهند از آن بفهمانند نتوانستم پيدا كنم و شايد اصل آن هم تركى باشد ، كنايه از تعارفات معموله‌ايست كه بين دو نفر ردوبدل مىشود و اين اصطلاح در نزد تركان فارسىگو خيلى معمول است و بعضى يك ان‌بش يعنى پانزدهم بر آن مىافزايند ، از اين افزايش ميتوان استنباط كرد كه مقصود زيادى ردوبدل شدن تعارف است .