عبدالله مستوفى

9

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

خواهر كوچكترم ، خير النساء خانم در مقبرهء خانوادگى حضرت عبد العظيم مدفون شد . پسرهاى اين خانم ، آقايان محمد رضا و ابو القاسم و عباس مهراد ، كه اولى نايب سفارت بغداد و دومى عضو بانك ملى و سومى رئيس دبستان فيروز كوه است ، همگى جوانان برومند باكفايت و داراى زن و بچه و خانه و زندگى ميباشند . نقض قول رئيس الوزراء زمستان 1297 گذشت . سيد مدرس ، با اينكه در آوردن كابينهء وثوق الدوله بر سر كار زحمت زيادى كشيده ، و حتى حضرت عبد العظيم هم رفته بود از عمليات او ظنين شده ، ميان آنها كم‌كم اختلاف نظر ايجاد شد ، و مدرس با وجود ثبات هميشگى خود ، كه هيچوقت رفيق نصف راه نبود او را واگذاشته و كم‌كم در محافل معمولى خود كه همه‌جور آدم در آنها پيدا ميشد ، اظهار عدم رضايت از كارهاى او ميكرد . از اين جمله معلوم ميشد كه وثوق الدوله از طرف مقامات خارجى ، خيلى اطمينان حاصل كرده است كه بندى بقول و قرار قبلى خود با مدرس و سران آزادىخواه نمىبندد . اشتغال به ملك‌دارى تحويل سال 1298 دو ساعت از شب رفته بود . ساعت تحويل را در خانه ورگذار كرديم ، ولى فردا صبح ، بر خلاف عادت هميشگى كه هيچوقت از ديدوبازديد عيد طفره نميرفتم ، چون خبركشى و جاسوسى را دولت ترويج كرده و از همه طبقه عده‌ايرا باينكار گماشته بود براى احتراز از ورود مردمان ناباب به خانه بعزم ساوجبلاغ بعنوان سركشى امور زراعتى ، با درشكه از شهر بيرون آمديم . در راه يكى دو طيارهء انگليسى كه از تهران بگيلان ميرفت نيز ديده شدند . اول شب وارد دنگيزك شديم . از فردا ، گردش در مزارع شروع و نقشه‌هائى در بهبودى و ازدياد زراعت طرح شد . در علىآباد ساوه هم همين كارها را داشتيم . آقاى فتح اللّه مستوفى ، با ميرزا مهدى مباشر ، به شهر برگشتند كه به آنجا بروند و من در دنگيزك ماندم و مشغول اجراى نقشه‌هاى طرح شده گشتم . ماه حمل و ثور گذشت . ماه جوزا رسيد . ماه رمضان هم پيش آمد . من ميخواستم تا آخر رمضان را در ده بمانم . روزه را شروع كردم . ولى روز سوم رمضان كه گويا با سيزدهم جوزا برابر بود ، از خواب كه برخاستم ، احساس تب در بدنم كردم . بلافاصله روزه را افطار و به سمت شهر حركت كرده فردا عصر به خانه وارد شدم ، در حالى كه تب متصل بود . باز هم سوغات سفر آقاى فتح اللّه مستوفى هم دو روز قبل از من وارد شده بودند . ايشان هم در اين مسافرت مرض عصبى قديميشان طلوع كرده بود . دكتر حكيم الدوله آمد . تا روز پنجم ، تب من متصل بود و دكتر تصور حصبه ميكرد . وقتى شب ششم عرق كردم ، مايهء خوشوقتى شد . ولى فرداى آن روز ، مجددا تب آمد و بعد از پنج روز ، باز يكروز فرجه داد و مجددا تب آمد . خلاصه مدت دو ماه ، ده تا از اين تب‌هاى پنجروزه كردم .