عبدالله مستوفى
64
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
كار بدتر شد ، باز هم همان كلههاى فكور و همان علماى دينى كه در خفا كار خود را ميكردند و دستوراتى به اين و آن ميدادند ، سيد جمال الدين واعظ اصفهانى را واداشتند بر ضد اوضاع حاضر چيزهائى در منبرهاى خود بگويد . در پاى منبر وعظ او كه در ماه رمضان در مسجد شاه منبر ميرفت ، بيشوكم هزار نفر جمعيت ميشد . او هم البته با دستوراتيكه در طرز بيان خود داشت ، براى عامه وعظ ميكرد . بيانات اين واعظ كه مخصوصا با لهجهء عاميانهء ميدان كهنهاى اصفهان اداء مينمود ، مثل نقش بر سنگ ، در قلبها جاى ميگرفت . در شبهاى رمضان هركس روز پاى منبر سيد نشسته بود ، خود براى حوزهء دوستانهء خود نطاق درست و حسابى بود . عين الدوله كه تصور مىكرد شايد كار را بمصالحه بتواند ختم كند ، از اين مجامع جلوگيرى نمينمود . اكثر از علماء بخصوص آقايان ميرزا سيد عبد اللّه بهبانى و آقاى ميرزا سيد محمد طباطبائى كه رئيس علماى طهران بودند ، با اين افكار كاملا همراه بودند . عدل مظفر همين كه عين الدوله از صلح با آزاديخواهان و منقدين مأيوس شد ، از جيب يا پانچى قره نوكرى ، جقهء « 1 » چوبى شاهزادگى را بيرون آورده بسر زد و تصور ميكرد با تحكم بتواند كار را ختم كند . شهر را نظامى كرد ، در قراولخانههاى شهر سربازهائى گماشت ، اجتماعات را قدغن نمود و بقدرى سخت گرفت كه مردم به مسجد هم نميتوانستند بروند . ميگويند بخانهء بعضى از افراد آزاديخواهان نصف شب آب ميانداختند كه آنها از خانه براى بستن آب بيرون بيايند و آنها را بگيرند . علما از اين وضع بجان آمدند ، در مسجد شاه جمع شدند ، پليس و سرباز به مسجد ريخته آقايان را از مسجد خارج كردند ، آنها هم همگى شهر را ترك كرده بقم عزيمت نمودند . سيد عبد الحميد يكى از طلبههاى آزاديخواه ، در جلو قراولخانهء امامزاده يحيى ، بسبب نطق آزاديخواهى بتير يكنفر قزاق يا سرباز كشته شد . مردم اجتماع كردند و در سفارت انگليس متحصن شده تا فرمان مشروطيت را صادر نكردند ، از آنجا بيرون نيامدند . تاريخ اين فرمان چهاردهم ماه جمادى الاخرهء 1324 و روز ولادت مظفر الدين شاه مطابق با چهاردهم اسد يا مردادماه شمسى و به حساب جمل با « عدل مظفر » برابر است . براى اينكه سلسله حوادث از هم گسيخته نشود ، وقايع سياسى هفت هشت سالهء اخير را در ضمن اين بيست سى صفحه بقلم آوردم . باز هم در ضمن شرححال خود از 1316
--> ( 1 ) - جقه علامت سلطنت است كه با طلا و جواهر ساخته ميشده و شاهان قديم جلو كلاه نصب ميكردند . جقهء چوبى يعنى جقهء دروغى و اين كلمهء مركب در مواردى استعمال ميشد كه يكى از شاهزادگان اعمالى را كه شاه بايد معمول دارد ، بموقع عمل ميگذاشتند يا بياناتى را كه زيادتر از حد و اندازهء او بود ميكرد يا تشرهاى شاهانهء استبدادى از قبيل بدار ميزنم . . . . مهار ميكنم و از اين قماش ميزد . درين موارد ميگفتند يارو جقهء چوبىاش را زده است يعنى زيادتر از حد و اندازهء خود مىكند و ميگويد .