عبدالله مستوفى
47
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بدرباريان مظفر الدين شاه حملهاى ميكنم ، بر حسب اسمى است كه در آن دوره روى آنها گذاشته بودند و گرنه همه ايرانى هستيم و از اين آب و خاك ارتزاق ميكنيم . مدفن پدران و نياكان ما در اين سرزمين است ؛ ترك زبان و فارسى زبان اگر داريم ، بايد دلمان يكى باشد و اين مغايرتهاى پوچ و بالا چاقىهاى بىاساس را نبايد سبب جدائى قرار داده « بيزيمكى » و « ازگه » و « آذربايجان لىلر » و عراق لىلر » بر زبان بياوريم و بدانيم كه اين رويه از تمدن فرسخها بدور و كار پيرزنهاى « 1 » دهاتى شهر نديده است . گر تو صد سيب و گلابى بشمرى * آب جمله يك بود ، چون بفشرى جان گرگان و سگان از هم جداست * متحد جانهاى شيران خداست هرجا به شخص پاك بىآلايشى برخورديم ، او را برادر خود بدانيم ، و اگر خداى نكرده برادر ما هم بد شد ، جان او را جان گرگان بدانيم و از او تبرى بجوئيم . تركى حرف زدن روح ايمان نيست كه همين كه در كسى دميده شد ، او را از هر عيب مبرا كند . پيغمبر ميفرمايد : « النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة ، خيارهم فى الجاهليّة خيارهم فى الاسلام و شرارهم فى الجاهليةّ شرارهم فى الاسلام » بفرض اينكه تركى گفتن را مانند روح ايمانهم تصور كنيم ، تازه صاحب شريعت ما دربارهء مؤمنين هم خوب و بدى قائل شده است . بايد آقايان تبريزى كه بيشتر از ساير آذربايجانيها اين دوگانگى را تحريك ميكنند ، بدانند كه به حكم تجربه و نص اين حديث شريف ، همانطور كه فارس متقلب زياد است ، ترك زبان بدجنس هم فراوان مىباشد و نبايد چون تركى بلغور مىكند سعى كرد او را خوب جلوه داد و اگر فارسى خوب شد ، نبايد فقط براى اينكه فارسى حرف مىزند ، خوبى او را نديده انگاشت و حقشناسى از او نكرد سهل است ، خوبىهاى او را ببدى تعبير كرد . باز هم تكرار ميكنم ، فارسها اكثريت دارند و اين رويه بيشتر بر ضرر ترك زبانها تمام خواهد شد . بر گرديم بمطلب خودمان و ببينيم امين السلطان وعدهء خود را بتركها چگونه عملى مىكند . اولين استقراض ايران امين السلطان به مجرد ورود به كار ، بمناسبت سابقه ، ابتدا با انگليسها و بعد با روسها وارد مذاكرهء استقراض گرديد . البته هريك از طرفين از راه رقابت ، مايل بودند اين استقراض از آنها به عمل
--> ( 1 ) - پيرزنى از طبقهء بىسواد گركان مسقط الرأس اجدادى نويسنده بتهران آمده بود ، اگرچه تهران صد سال قبل چيز ديدنى كم داشت ولى البته از گركان صد سال قبل خيلى جلوتر بود . با وجود اين ، خانم اين شهر را نپسنديده و چون جز آشتيان جائى را نديده و جز اسم مستوفى الممالك ( ميرزا يوسف ) اسم هيچكس ولو شاه را نشنيده بود ، تهران را دهى از دهات مستوفى الممالك كه دهاتيها براى تخفيف لفظى فقط مستوفى به او ميگفتند دانست . البته با همان لهجهء بيسوادانهء خود گفته بود « خدا مرگ مستوفى را بدهد با اين دى ( ده ) خرابش ، مردم سگهاشان را نان نميدهند ، همه را بكوچه كردهاند . » ( خدا مستوفى الممالك را مرگ بدهد با اين ده خرابش ، مردم سگهايشان را نان نميدهند و آنها را بكوچهها سردادهاند .