عبدالله مستوفى
501
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
يكروز مفتشى زنى را در دكان نانوائى تكيهء رضا قلى خان مىبيند كه خيلى هتاكى مىكند ، ولى حركات و جوهر صداى او بزن نميماند . بادقت زيادترى ريش و سبيل اين زنرا از زير پيچه مشاهده مىكند . آژان خبر كرده نقاب را از صورت او بالا زده مردم همگى متوجه ميشوند كه مرد است . خبر به من رسيد ، گفتم مؤمن را همانطور با چادر و پيچه منتها با روى باز بنظميه ببرند . محرك اين آقاى چادر پيچهاى هم عين الدوله بود ! روزى صبح ، على الرسم بهيئت وزراء ميرفتم كه از وضع نان شهر و انبارهاى محتكرين كه تازه يافته بودم و بايد گشوده بين نانواها تقسيم و قيمت به صاحب آنها داده شود ، گزارشات خود را بدهم . همين كه از خيابان باب همايون گذشته ميخواستم وارد ارك شوم ، در گوشهء سمت چپ معبر ، آقاى سيد محمد اسلامبولچى را زيارت كردم . ايشان با دست اشاره به سمت در باغ عمارت گالرى كه در ميدان ارك واقع بود كرده با صداى بلند فرمودند : « متوجه جلوتان هم باشيد ! » اين سيد هم مثل ميرزا عبد الحسين خرازى و حاجى محمد حسين رزاز و حاجى نبى قناد و حاجى محمد تقى بنكدار و مشهدى كرمعلى كفاش از سردستههاى بازاريها بوده و كانديداهاى زوركى رياست وزراء از اين بازاريها استمداد هم ميكردند و من خوب مىدانستم كه اين سيد مشغول جفتوجلا براى عين الدوله است . بعد از اداى اين جمله از طرف او ، سر بلند كرده ديدم سيصد چهارصد نفر زن جلو در هيئت وزراء ايستادهاند و قالوقيل معمولى زنهاى عوام از آنها بلند است . دانستم كه سيد آنها را جمعآورى كرده و براى هياهو باينجا آورده و توجه دادن به من هم براى اين است كه مثلا من مرعوب شده جاخالى كنم و ميدان براى عمليات زنها هموارتر شود . فورا از درشكه بيرون آمده ، پياده به راه افتادم و از وسط جمعيت زنها گذشته بدرگاه در باغ كه رسيدم ، برگشته و رو بزنها ايستاده گفتم : « خانمها چه ميفرمايند ؟ » يكى از سردستهها كه نزديك من بود گفت : « آمدهايم نان ميخواهيم . » گفتم : « اينجا كه نانوائى نيست ، اگر نان ميخواهيد برويد در دكانها ، من هم الان ميروم و به تمام شعبهها تلفن ميكنم خانمها را زودتر راه بيندازند . » گفت : « نانواها نانهائيرا كه ميپزند ، بقوم و خويشهاى خود ميدهند ، از تلفن شما هم كارى براى ما صورت نميگيرد ، ما امروز اينجا آمدهايم كه تكليف كار خود را براى هميشه معين كنيم . » گفتم : « هيئت وزراء هرجا سراع كنند امر ميدهند گندم ميآورند ، من هم شب و روزم وقف رفاه شماهاست ، اگر شماها واقعا از اشخاصى باشيد كه خودتان متصدى نان خريدن باشيد ، بايد همه مرا بشناسيد كه من هروقت بهر دكانى ميرسم ، مردها را كنار كرده ابتدا شما خانمها را راه مياندازم . » ديدم جماعت زيادى گفتند : « ما حالا كه گفتيد شما را شناختيم ! خدا بشما عمر بدهد ! ما از التفاتهاى شما ممنونيم ، همينطور كه گفتيد شما خيلى بداد ما رسيده ما را از معطلى خلاص كردهايد ، حالا هم اين التفات را بفرمائيد ! » گفتم : « من بعد از نيمساعت گردش دكانها را شروع ميكنم و الساعه هم همينقدر كه دستم بتلفن برسد ، فورا به تمام شعبهها دستور مىدهم كه شما را زودتر راه بيندازند . »