عبدالله مستوفى

489

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

شده و اين نسخه را براى پادشاه هندوستان ترتيب داده‌اند . من يقين دارم كه مرد مرتاض وارستهء هندى ميدانسته است كه روزى جناب صدارت پناهى به آن محتاج خواهد شد و الا من كجا و مقام شامخ درويش مرتاض كجا ؟ خدا خواسته است كه من با او آشنا شوم و اين را او به من بدهد كه امروز براى جنابعالى علاج اين جانور ملعون حاضر باشد و الا من سگ روسياه چه لياقت دارم كه براى وجود مبارك نافع واقع شوم . خدا از اين اسباب‌ها زياد دارد ، كوهى را بكاهى ميبندد و عالمى را بموئى ، بهر جا كه خواسته باشد ميكشاند ! خداست كه اين اسباب‌ها را فراهم ميآورد . اى كك‌هاى ملعون ! ديگر شما بعد از اين نخواهيد توانست جناب مستطاب صدارت پناهى را آزار بدهيد . من اينجا هستم و شيشهء عمر شماها پيش من است ، بيك اشاره و امر ايشان اگر لوازم و عقاقير اين نسخه زير سنگ هم باشد پيدا ميكنم و بعون اللّه و توفيق و يارى بارى تعالى ريشهء شما را خواهم كند كه ديگر باعث زحمت شخص بزرگى كه سلامت و رفاه او مايهء آسايش صد هزار كرور خلق است نشويد و حد و اندازهء خود را دانسته محل پاكى مثل بدن جناب مستطاب صدارت مآب را با دست‌وپاى كثيف خود ميدان تاخت‌وتاز قرار ندهيد ! اين دارو چنان آنها را ريشه‌كن خواهد كرد كه من بعد تمام كك‌هاى عالم اگر قصد جسارت كرده و بخواهند بحريم خوابگاه و مسند جنابعالى نزديك شوند ، همين كه بخاطر بياورند كه چگونه اسلاف آنها در اين راه جان تسليم كرده‌اند ، فورا متوقف شده جرأت نخواهند كرد قدم فراتر نهند و جابجا خشك شده به روى هم خواهند ريخت ! ! مرتاض هندى ميگفت بوى اين دارو با اينكه براى انسان مفرح است ، بقدرى كك را عذاب ميدهد كه ككها از ده فرسخى نميتوانند جلو بيايند . شايد خدا خواسته باشد وجود جنابعالى را كه سبب آسايش دو هزار كرور خلق است ، از اين جهت هم نافع كرده مردم اين شهر و حتى تمام حول‌وحوش ، سهل است ، تمام ايران را از شر اين حيوان ملعون خلاص كرده و « از دولت سر يك گندم ، چندين هزار كرور تلخه هم آب خورده » برفاه و راحت برسند . حاجى ميرزا آقاسى يا واقعا به اين حرفها فريفته شد ، يا ديد كه حرفى زده و ميدانى بدست مؤمن داده و تا چيزى بچك‌وپوزش نرسد ، جلو لاطائلاتش بسته نخواهد شد . در هرحال ناظر را احضار و امر كرد پنجاه تومان براى تدارك داروى كك تسليم او نمايند . مقصود شارلاتان حاصل شده بود ولى براى اينكه بازهم راهى جهت اخذ باز گذاشته باشد گفت : « چاكر از همين ساعت كه از خدمت مرخص ميشوم ، دنبال جمع‌آورى عقاقير اين دارو ميروم و اگر لازم باشد بهندوستان هم مسافرت ميكنم كه نسخه ، كامل العيار و اثر آن قطعى باشد . حاجى چيزى نگفت ، او هم از اين سكوت اتخاذ سند كرده ، فورا از در خارج شده پول را از صندوقدار گرفته دنبال خيال خود رفت . مدتى گذشت و از داروساز خبرى نرسيد ، تا چندى حاجى بفكر اين بود كه يقينا تدارك نسخه مشكل بوده و تأخير از اين راه است . بعدا كه غيبت داروساز از حد طبيعى