عبدالله مستوفى
480
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
خطبهء سلام را خواند ، بعد از خطبه و جواب از طرف من ، رژه شروع گرديد . صفوف بريگاد از سوار و پياده و توپخانه و آخر همه صحيهء اردو ، رژه رفتند . بعد بهر سربازى شش شاهى سفيد عيدى دادم . شب قبل و آن شب افراد مشق فانوسى كردند كه خالى از زيبائى نبود و شب بعد هم تآترى تربيت دادند . دو روز بعد از عيد اردو را از پاچالك كنده به بهبر برديم . من خود قبل از عيد به آنجا رفته ، محل اردوى رعيتى و نظامى را معين كرده بودم . اينجا از حيث آب خيلى بهتر از پاچالك است . روز قبل از عيد كه برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى لوازم عيد را فرستاده بود ، خبر برهم خوردن سلطنت روسيه و استعفاى نيكلاى اول و تشكيل حكومت موقتى را كه بالاخره بكمونيسم منجر شد ، نوشته بود و رسيدن اين خبر عيد ما را واقعا مبارك كرد . روز سيزدهم بازىهاى ورزشى چه از طرف افراد نظامى و افسران و چه از طرف افراد اردوى رعيتى و صاحبمنصبان قلمى ، با تمام تشريفات به عمل آمد . بعد از باران هفت هشت ساعتهايكه در اول چله آمده است ، ديگر باران حسابى نيامده ، در چهارچهار زمستان يك پوش برف و در روز نيمهء اسفند عصرى به قدر دو ساعت تگرگ و باران و بادى آمد ، ديگر هيچ باران نيامده است . در همانروزهاى اول ورود بپاچالك ، غلامحسين خان مهندس را از تهران خواستم . آمد و از كوههاى پاچالك تا حدود ايوانكيف با مثلثات و ميراژ نقشهبردارى و نقاط سندار را در نقشه نمودار كرد و ضمنا مثلثات ورامين را بدماوند كه هريك را عليحده گرفته بود متصل نمود كه اين دو قطعه ، بعد از پرشدن دهات ، براى نقشهء جغرافيائى ايالت تهران هم حاضر باشد غلامحسين خان براى تمام كردن اين عمل ، دو سه شب مجبور شد در شكاف كوهى بسر برد ولى لوازم زندگى با قاطر براى او فرستاده مىشد . بهبر حمام داشت ، من ميزانى براى حمام معين كردم كه اهل اردو به حمامى بدهند . كدخدا را گماشتم كه حساب آن را برداشته ، آنچه حاصل مىشود ، يك ثلث مال حمامى و دو ثلث به مصرف تعمير حمام برسد . آخر كار حاصل عمل را از كدخدا قبض گرفته برعيتها اطلاع دادم كه در تعمير حمام نظارت كنند و اگر تعمير نشد ، به من اطلاع بدهند . در پاچالك كه حمام نداشتيم ، بعد از ظهرهاى جمعه سوار شده بنزديكترين ده ورامين كه حمام تميز داشت مىرفتيم ، استحمام كرده برميگشتيم . عمل قصابى و چشمههاى درآمد اين عمل را هم من در اين اردو زير چاق كردم . در اوائل ورود ، تصور ميكردم هداوندهاى پاچالك خودشان گوسفند و گوشت باردو بياورند بعد ديدم اين آقايان مىخواهند گوشت را يك برابر و نيم قيمت تهران بفروشند . يكى دو نفر را بورامين فرستاده صد سر گوسفند گوشتى خريد و آورد . هر روز به قدر لازم يكى دو سه تا كشتار ميكردند ، پوست و روده و پيه شكم و دل و جگر و كلهپاچه عليحده و گوشت را عليحده به مزد و مايه مىفروختند كه پول گوسفند استهلاك شود . در صندوق و انبار سن و در طرز جريان تحويل گرفتن سن و پرداخت وجه بآورندهء آن نظمى برقرار شده بود كه دينار و مثقالى اختلاف پيدا نميكرد . روزى بآقايان