عبدالله مستوفى
36
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
نتيجهء طبيعى پيش رفتن سن جلوگيرى كرده بود ، از آن شمايلها بود كه اگر نظير آن با قدرى آواز گير ميرزا محمد تقى و معين البكاء ميآمد ، با كمال ميل و رغبت او را براى شبيه امام و پيغمبران در تعزيههاى تكيهء دولت به كار ميانداختند . آقا قباى قدك شير در غرابه و عباى فيلى كرمانى در بر و عمامهء سياه بر سر و يك جفت كفش ساغرى « 1 » آبى به پا داشت . بنابراين لباسش هم با سن و مقامش از هر حيث متناسب بود . پس از ردوبدل شدن تعارفات معموله گفت « امروز صبح قافلهء آقايان باينجا رسيد ، من با اينكه هيچگاه از اين كنجكاويها ندارم ، بدون هيچ علت ميل كردم بدانم رؤساى اين قافله چه اشخاصى هستند ، بعد از آنكه اسم و رسم شما را دانستم ، ديدم بر من لازم است كه خدمت شماها برسم و از خدمتى كه پدر شما در اين ده كرده است ، لا محاله از شما تشكر كرده بشما بگويم كه اين ده آباد كردهء پدر شماست . » « در قديم الايام اين ده خيلى آباد و مالياتش هم بمناسبت عايديش زياده بوده است . در چهل پنجاه سال پيش بواسطهء حادثهء فوق العادهاى قنات اين ده خراب شده و از انتفاع ميافتد ولى ماليات قديمى برقرار است كه هر سال مأمورين مطالبه دارند و رفتوآمد آنها بيشتر باعث خرابى رعيت است ، درختهاى باغات چه از بىآبى خشك و چه در مقابل ماليات هر ساله انداخته ميشد و قيمت آن بمأمورين ماليه پرداخت ميگرديد ، بهرجا شكايت ميبرديم اثرى نميكرد ، كم مانده بود مالكين ده را سر داده متفرق شوند . » « يكدانگ و نيم اين ملك بعد از پدرم به من ميراث رسيده و يكدانگ و نيم ديگر هم متعلق بعمويم و سه دانگ ديگر آن خورده مالك بود . من جوان بودم ولى عمويم مردم را دلدارى ميداد و از تفرقه شدن آنها جلوگيرى ميكرد ، در اين ضمنها شنيديم كه ناصر الدين شاه بمشهد ميرود ، همگى مالكين تا شاهرود جلو اردو رفته با مناى دولت عريضههائى ميداديم ، بدون اينكه جوابى دريافت كنيم . در يكى از منزلها بچادرهاى معير الممالك رفتيم كه وقتى بيرون مىآيد عريضهء خود را تقديم كنيم ، قدرى معطل شديم شخصى از چادر معير الممالك بيرون آمد اجتماع ما را كه ديد نزديك ما آمده از كار ما پرسيد . عمويم كه زعيم قوم و حرفزن جماعت بود مطلب را اظهار كرد . اين شخص گفت « شما عبث اينجا معطل و سرگردانيد ، بده خودتان
--> ( 1 ) - در اصطلاح سئيسى طرفين شلال دم اسب را ساغرى ميگويند . به پوست اين موضع اسب هم كه به جهت استحكام و دوامش چرم خالدار از آن به عمل ميآيد ، همين اسم را ميدهند . از اين چرم كه دانههائى سطح آن را ميپوشاند ، جلد كتاب و كفش نوك برگشتهء بىپشت پائى ميساختند كه كفش اعيانى صد سال قبل بوده است . بعدها اعيان ، كفش چرمى معمولى را براى خود انتخاب كردند و كفش ساغرى بعلما و آخوندها اختصاص يافت ولى كفش بسيار ناراحتى بود اولا پشت پاشنه نداشت ثانيا محلى كه بايد پاشنهء پا روى آن قرار گيرد برجسته و روى آن براى تجمل پارچهء مقوائى و رنگ و روغنى كه وسط آن گل و بلبل نقاشى كرده دوخته بودند ، قرار داشت كه پاشنه بهيچوجه روى آن قرار نميگرفت و مسلما پا را درد مياورد . براى اعيان كه سواره بدر خانه يا منزل دوستان ميرفتند و جز در حياط نبايد راه بروند ، كفش تجملى بود ولى براى آخوندها در آن كوچههاى پر از گل واقعا راه رفتن با اين كفش بسيار كار مشكلى بوده است .